تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٨٤ - تفسير ابيات
پند دوم را چنين گفت كه اى صياد ، هرگز بر چيزى كه از دست تو رفته است اندوهگين مباش و حسرت مبر .
موقعى كه روى شاخه درخت پريد ، گفت : من در شكم خودم در ناياب و گران بهايى را بميزان ده درم پنهان كرده بودم ، سوگند بجانت كه اين در ناياب بخت و اقبال تو و فرزندانت بود .
تو اين در ناياب را كه نظيرش در دنيا نبود از آن جهت كه نصيب نبود از دست دادى . شكارچى نگون بخت با شنيدن در ناياب از دست رفته چنان به غلغله و ناله افتاد كه زن حامله در موقع وضع حمل . بسيار اندوهگين شد و آه هاى پى در پى مى كشيد كه چرا مرغ را رها كردم و در گرانبها را از دست دادم ؟ روى به آن مرغ از دست رفته كرده و گفت : چرا من ترا آزاد كردم ؟ تو با حيله هاى زيركانه ات از راه منحرفم كردى .
مرغ بر گشت و باو گفت : مگر بتو اندرز ندادم كه مبادا بر گذشته و فوت شده غمناك شوى . تو چرا بگذشته اندوه مى خورى يا پند مرا نفهميدى يا گوشت كر بوده است .
پند دوم من بتو اين بود كه از گمراهى هيچ وقت امر محال را از كسى باور مكن ، مگر كورى نمى بينى كه وزن خود من به مقدار سه درم سنگ نيست ، من چگونه مى توانم به وزن ده درم در در درونم پنهان كنم شكارچى به خود آمد و گفت : اين پرندهء نازنين پند سوم را بگو . مرغ در پاسخش گفت : آرى تو به آن دو پندى كه داده بودم خوب عمل كردى تا پند سوم را رايگان بتو بدهم ؟
اين بگفت و بر پريد و شاد رفت سوى صحرا سر خوش و آزاد زفت
آرى ، پند گفتن با نادان خواب آلود مانند تخم پاشيدن در شوره زار است . شكاف حماقت و نادانى شكافى است كه رفو پذير نيست . لذا تخم حكمت را اى مرد نيك خو در شوره زار وجودش مپاش .
ز انكه جاهل جهل را بنده بود چون كه تو پندش دهى او نشنود