تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٧٠ - علامت عاقل تمام و نيم عاقل و مرد تمام و نيم مرد و علامت شقى مغرور لا شىء
علامت عاقل تمام و نيم عاقل و مرد تمام و نيم مرد و علامت شقى مغرور لا شىء
((٢١٨٨)) عاقل آن باشد كه او با مشعله است او دليل و پيشواى قافله است
((٢١٨٩)) پى رو نور خود است آن پيش رو تابع خويش است آن بىخويش رو
((٢١٩٠)) مؤمن خويش است و ايمان آوريد هم به آن نورى كه جانش زو چريد
((٢١٩١)) ديگرى كه نيم عاقل آمد او عاقلى را ديده كرد آن راه جو
((٢١٩٢)) دست در وى زد چو كور اندر دليل تا بدو بينا شد و چست و جليل
((٢١٩٣)) و آن خرى كز عقل جو سنگى نداشت خود نبودش عقل و عاقل را گذاشت حق نداند نى قليل و نى كثير مى نجويد هم نذير و هم بشير غرقه اندر غفلت و در قال و قيل ننگش آيد آمدن خلف دليل
((٢١٩٥)) مى رود اندر بيابان دراز گاه لنگان آيس و گاهى به تاز
((٢١٩٦)) شمع نى تا پيشواى خود كند نيم شمعى نى كه نورى كد كند
((٢١٩٧)) نيست عقلش تا دم زنده زند نيم عقلى نى كه خود مرده كند
((٢١٩٨)) مردهء آن عاقل آيد او تمام تا بر آيد از نشيب خود به بام
((٢١٩٩)) عقل كامل نيست خود را مرده كن در پناه عاقلى زنده سخن
((٢٢٠٠)) زنده نى تا هم دم عيسى بود مرده نى تا دمگه عيسى شود زنده نى و مرده نى لا شىء بود غوره باشد نى عنب نى مى بود غورهء كز غورگى در نگذرد سنگ بست و خام و ترش ورد بود
((٢٢٠١)) جان كورش گام هر سو مى نهد عاقبت نجهد ولى بر مى جهد سود ندهد بر جهيدن آن زمان ز ان كه نازل شد بلا از آسمان