تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٣١ - شگفتا و دريغا ، شگفتا از اين كه جان آدمى در زندانى است كه كليدش در دست خود او است ، دريغا ، بر آن بىچارگى كه از اين كليد براى گشودن در زندان بهره بردارى نمى كند
بنت عميس زن جعفر رفته فرمود : كجا هستند فرزندانم ؟ ( فرزندان جعفر ) عبد الله بن جعفر ، عون بن جعفر ، محمد بن جعفر اسماء آنها را آورد و پيامبر اكرم از روى ملاطفت و محبت دست به سر آنان كشيد . اسماء گفت : تو بر سر فرزندانم چنان دست مى كشى كه گويا آنان يتيم شدهاند . پيامبر از هوش و عقل اسماء تعجب كرد و فرمود : اى اسماء ، مگر نمى دانى جعفر كه بهشت خدا نصيبش باد ، شهيد شده است اسماء گريه كرد و پيامبر فرمود : گريه مكن ، زيرا خداوند بمن خبر داده است كه براى جعفر در بهشت دو بال از ياقوت سرخ عطا فرموده است . . . »
((٢٠٣٤)) اين عجب كه جان به زندان اندر است وانگهى مفتاح زندانش به دست
((٢٠٣٥)) پاى تا سر غرق سرگين آن جوان مى زند بر دامنش آب روان
شگفتا و دريغا ، شگفتا از اين كه جان آدمى در زندانى است كه كليدش در دست خود او است ، دريغا ، بر آن بىچارگى كه از اين كليد براى گشودن در زندان بهره بردارى نمى كند .
بلى ، همين انسان است كه -
چندين چراغ دارد و بىراهه مى رود بگذار تا بيافتد و بيند سزاى خويش
اين زندانى كه انسان در توى آن گرفتار است ، با دست خود او بنيان گذارى شده و ديوارهاى پولادينش سر به آسمانها كشيده است . خداوند دنيايى بنام زندان نيافريده است كه از او گله مند شويم ، و بشكوه پردازىها با قالبگيرهاى علمى و فلسفى خود را مشغول نماييم . اين كه مى گويند -
مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك چند روزى قفسى ساختهاند از بدنم
يا آن روايتى كه مى گويد : « الدنيا سجن المؤمن و جنة الكافر » ( دنيا زندان مؤمن و بهشت كافر است ) يا آن بيت جلال الدين كه مى گويد :
اين نفس جانهاى ما را همچنان اندك اندك دزدد از حبس جهان