تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٣ - تفسير ابيات
شبى در روى تخت خود بود كه صداى طق طق و هاى هويى از پشت بام شنيد . صداى گامهاى تند بگوشش رسيد . با خويشتن چنين گفت : كيست كه در اين موقع شب ياراى رفتن به پشت بام كاخ من داشته و هاى هو راه انداخته است ؟ از روزنه قصر بانگ زد كه در پشت بام كيست ؟ حتما اين كه در بام گام مى زند و هاى هو راه انداخته است آدم نيست و از پريان است .
گروهى سر از بام پايين انداخته و گفتند : ماييم و مشغول جستجو هستيم . ابراهيم گفت : چه چيزى را مى جوييد ؟ گفتند شترهاى ما در اين پشت بام گم شده است ابراهيم پاسخ داد و -
گفت اشتر بام بر كى جست هان ؟
چه جستجوى خنده آورى پشت بام كجا و قطار شتر كجا ؟ آن گروه گفتند : كار ما مانند كار تست كه در روى تخت جاه و مقام خدا مى جويى اين پاسخ چنان انقلابى در ابراهيم به وجود آورد كه -
خود همان بُد ديگر او را كس نديد چون پرى از آدمى شد ناپديد
اما گمان مبريد كه او از ميان مردم ناپديد گشت ، بلكه آن چه كه از او مخفى گشت ، معناى واقعى ابراهيم ادهم ، يعنى روح تولد يافته جديدش بود ، مردم از اولياء الله چيزى جز ريش و دلق و ظواهر جسمانى كه با انسانهاى ديگر شركت دارند ، نمى بينند . از آن موقع كه از مقابل چشمان مردم دور شد و ناپديد گشت ، مانند عنقاى بىنشان نامش سراسر جهان را پر كرد . آرى -
جان سيمرغى كه آمد سوى قاف جملهء عالم ازو لافند لاف
موقعى كه نور فروزان الهى به سرزمين سبا رسيد ، در ميان جان بلقيس و مردم سبا غلغله و هياهويى راه افتاد ، به طورى كه -
روحهاى مرده جمله پر زدند مردگان از گور تن سر بر زدند
از بركت آن نور الهى ارواح آن مردم كه در گورهاى خاموش و تاريك كالبدهاى ماديشان خمود و بىحس افتاده بود ، حيات واقعيش را از سر گرفت و جان تازه اى