تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٩٨ - به نخستين نمود ناچيز روح با ديدهء تحقير منگريد همين نمود ناچيز را اجزاء جهان هستى مى پروراند و در آخر كار خود هستى را طعمهء خود مى سازد و شعله هايش سر به فلك مى كشد
((١٨٧٤)) آتشى كاوّل ز آهن مى جهد او قدم بس سست بيرون مى نهد
((١٨٧٥)) دايه اش پنبه است اول ليك خير مى رساند شعله ها او تا اثير
به نخستين نمود ناچيز روح با ديدهء تحقير منگريد . همين نمود ناچيز را اجزاء جهان هستى مى پروراند و در آخر كار خود هستى را طعمهء خود مى سازد و شعله هايش سر به فلك مى كشد .
تشبيه فوق العادهء جالبى است كه جلال الدين در موضوع روح و جهان هستى آورده است . نمود معمولى روح همان است كه متذكر شده است .
يك حركت ناچيز ، يك احساس ناچيز تر ، آغاز حيات آدمى در اين كرهء خاكى است . گروهى از مردم بلكه از متفكرين هم كسانى پيدا مى شوند كه همين هويت ناچيز حيات ( حركت ناچيز و احساس ناچيزتر ) را تا پايان حيات انسانى و در همهء انسانها جامد و راكد مى پندارند و گمان مى كنند سقراط مثلًا يعنى همان حركت و احساس ناچيز كه تنها از نظر كمى بزرگتر و وسيعتر گشته است .
على بن ابى طالب عليه السلام همان شرارهء محقرى است كه عناصر و شئون آهنين ماده او را بيرون آورده است و با اين انسان شناسى و جهان بينى شان انسان غار نشين را با ماكس پلانك يكى مى دانند ، نهايت امر مسئله كوچك و بزرگ مطرح است .
به هر حال در باره اينان چيزى جز اين نمى توان گفت كه آقايان مقدارى هم سرتان را بالا كنيد و ببالا هم بنگريد .
خلاصه - اين شرارهء ناچيز كه روحش مى ناميم مطابق نظريه ى مشائيون و همچنين گروه فراوانى از فلاسفه « جسمانيه الحدوث » وارد صحنهء هستى مى شود ، اگر هوا و هوس و ساير عوامل طبيعى و اجتماعى خاموشش نكند