تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٤٨ - تفسير ابيات
خوش ببين كونش ز اول با گشاد و آخر آن رسوايىاش بين و فساد
عبرت بگير و ديگر نگو دنيا مرا فريب داد و الا عقل من از دامهاى تزويرش نجات پيدا مى كرد .
اين طوق و حمايلهاى زرين براى تو غل و زنجير گرانبارى شده است . بدين سان بتمام اجزاء عالم با دقت بنگر و آغاز و انجام آنها را درياب ، زيرا -
هر كه آخر بينتر او مسعودتر هر كه آخور بينتر او مطرودتر
اجزاى عالم هستى نخست مانند ماه با شكوه ديده مى شود ، حال كه آغازش را ديدى پايانش را هم ببين ، باشد كه مانند شيطان كوته نظر نباشى كه نيم آدم را كه از خاك بود ديد و از نيم ديگرش كه فرشته بود ، غفلت ورزيد . اين كه شنيدهاى مردان بر زنان ترجيح دارند به جهت قوت و كسب و توانايى كشتكارى نيست ، بلكه براى آنست كه زن حال حاضر را مى بيند و مرد پايان كارها را . آن مرد كه از ديدن عاقبت ناتوان است ، او در مقابل عاقبت بينان مانند زن حاضر بين است . اين يك اصل دائمى است -
از جهان دو بانگ مى آيد به ضد تا كدامين را تو باشى مستعد آن يكى بانگش نشور اتقيا وين دگر بانگش فريب اشقيا
گوش فرا ده و بانگى كه از خارها بر مى آيد و بانگى را كه از گلهاى شكوفان بر مى خيزد ، بشنو . بانگ خار را بشنو و غنيمتش شمار كه با شناساندن خود ترا اندرز مى دهد و مى گويد : فريب مخور زيرا -
گل بريزد من بمانم شاخ خار
بانگ گل اين است كه اينك زمان گل فروشى و استفاده از ماست و خار مى گويد كه از ما دور باش . هر يك از اين دو بانگ متضاد را بپذيرى از ضدش باز خواهى ماند ، زيرا عاشق چيزى ضد آن را نمى بيند يكى از دو بانگ مى گويد : به حال حاضر بنگر و بهره بردار ، بانگ ديگر مى گويد : به پايان كار ملتفت باش ، وضع حاضر من