تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٨٧ - قصهء رستن خروب در گوشهء مسجد اقصى و غمگين شدن سليمان عليه السلام از آن چون به سخن آمد با او و خاصيت و نام خود بگفت
((١٣٩٢)) رنگ رنگ توست صباغم تويى اصل جرم و آفت و داغم تويى
((١٣٩٣)) هين بخوان رب بما اغويتنى تا نگردى جبرى و كژ كم تنى
((١٣٩٤)) بر درخت جبر تا كى بر جهى اختيار خويش را يك سو نهى
((١٣٩٥)) هم چو آن ابليس و ذريات او با خدا در جنگ و اندر گفتگو
((١٣٩٦)) چون بود اكراه با چندين خوشى كه تو در عصيان همى دامن كشى
((١٣٩٧)) آن چنان خوش كس رود در مكر هى كس چنان رقصان رود در گمرهى ؟
((١٣٩٨)) بيست مرده جنگ مى كردى در آن كت همى دادند پند آن ديگران
((١٣٩٩)) كه صواب اين است و راه اين است بس كى زند طعنه مرا جز هيچ كس
((١٤٠٠)) كى چنين گويد كسى كاو مكره است چون چنين جنگد كسى كاو بىره است
((١٤٠١)) هر چه نفت خواست دارى اختيار هر چه عقلت خواست آرى اضطرار
((١٤٠٢)) داند او كاو نيك بخت و محرم است زيركى ز ابليس و عشق از آدم است
((١٤٠٣)) زيركى آمد سلاحت در بحار كم رهد غرق است او پايان كار
((١٤٠٤)) هل سباحت را رها كن كبر و كين نيست جيحون نيست جو درياست اين
((١٤٠٥)) وانگهان درياى ژرف بىپناه در ربايد هفت دريا را چو كاه
((١٤٠٦)) عشق چون كشتى بود بهر خواص كم بود آفت بود اغلب خلاص
((١٤٠٧)) زيركى بفروش و حيرانى بخر زيركى ظن است و حيرانى نظر
((١٤٠٨)) عقل قربان كن به پيش مصطفى حسبى الله گو كه الله كفى
((١٤٠٩)) هم چو كنعان سر ز كشتى وامكش كه غرورش داد نفس زيركش
((١٤١٠)) كه بر آيم بر سر كوه مشيد منّت نوحم چرا بايد كشيد
((١٤١١)) چون رهى از منّتش اى بىرشد كه خدا هم منّت او مى كشد
((١٤١٢)) چون نباشد منتش بر جان ما چون كه شكر و منتش گويد خدا
((١٤١٣)) تو چه دانى اى غرارهء پر حسد كه نهادن منت او را مى رسد
((١٤١٤)) كاشكى او آشنا ناموختى تا طمع در نوح و كشتى دوختى