تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٨٦ - قصهء رستن خروب در گوشهء مسجد اقصى و غمگين شدن سليمان عليه السلام از آن چون به سخن آمد با او و خاصيت و نام خود بگفت
قصهء رستن خروب در گوشهء مسجد اقصى و غمگين شدن سليمان عليه السلام از آن چون به سخن آمد با او و خاصيت و نام خود بگفت
همچنان روزى سليمان از قضا شد به عادت مسجد اندر اى فتى
((١٣٧٣)) نو گياهى ديد اندر گوشه اى رسته بر وى دانه هم چون خوشه اى
((١٣٧٤)) ديد بس نادر گياهى سبز و تر مى ربود آن سبزىاش نور از بصر
((١٣٧٥)) پس سلامش كرد در حال آن حشيش او جوابش گفت و بشگفت از خوشيش
((١٣٧٦)) گفت نامت چيست بر گو بىدهان گفت خروب است اى شاه جهان
((١٣٧٧)) گفت اندر تو چه خاصيّت بود ؟
گفت من رستم ، مكان ويران شود
((١٣٧٨)) من كه خرّوبم خراب منزلم هادم بنياد اين آب و گلم
((١٣٧٩)) پس سليمان آن زمان دانست زود كه اجل آمد سفر خواهد نمود
((١٣٨٠)) گفت تا من هستم اين مسجد يقين در خلل نايد ز آفات زمين
((١٣٨١)) تا كه من باشم وجود من بود مسجد اقصى مخلخل كى شود
((١٣٨٢)) پس خراب مسجد ما بىگمان نبود الا بعد مرگ ما بدان
((١٣٨٣)) مسجد است اين دل كه جسمش ساجد است يار بد خرّوب هر جا مسجد است
((١٣٨٤)) يار بد چون رست در تو مهر او هين ازو بگريز و كم كن گفتوگو
((١٣٨٥)) بر كن از بيخش كه گر سر بر زند مر تو را و مسجدت را بر كند
((١٣٨٦)) عاشقا خرّوب تو آمد كژى هم چو طفلان سوى كژ چون مى غژى
((١٣٨٧)) خويش را نادان و مجرم دان بترس تا ندزدد از تو اين استاد درس
((١٣٨٨)) چون بگويى جاهلم تعليم ده اين چنين انصاف از ناموس ده
((١٣٨٩)) از پدر آموز اى روشن جبين ربنا گفت و ظلمنا پيش از اين
((١٣٩٠)) نى بهانه كرد و نى تزوير ساخت نى لواى مكر و حليت بر فراخت
((١٣٩١)) باز آن ابليس بحث آغاز كرد كه بُدم من سرخ رو كرديم زرد