تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٧٧ - تفسير ابيات
كه همهء باغ وجودش از باغبان ازل و ابد است ، ناديده بگيرد ، اين غنچه كه حتى برگها و رنگ و بوى طبيعىاش وابستهء خدا است ، از آن جهت كه شخصيت خود انسان حركت كرده و آن را بروز داده است ، به خود انسان مستند مى گردد و ملاك عظمت و پستى او را نشان مى دهد . خود جلال الدين اين مسئله را در دفتر پنجم ياد آور خواهد شد .
تفسير ابيات با اين كه كندن گور پيشهء مهمى نبود ، با اين حال همين كار ناچيز معلول فكر و چاره جويى خود بشر نبوده است ، زيرا اگر قابيل مى توانست بچنين پيشهاى آگاه شود ، جنازهء برادرش هابيل را متحيرانه روى سرش نمى گذاشت كه چه كنم ؟ و اين نعش آغشته به خاك و خون را چگونه مخفى بدارم ؟ ناگهان چشمش به كلاغى افتاد كه كلاغ مردهاى را بدهان گرفته در فضا پرواز مى كند ، اين كلاغ از هوا پايين مى آيد و با فن خاص خود با چنگالهايش گورى مى كند و كلاغ مرده را دفن مى نمايد ، اين كارى كه كلاغ انجام داد سرچشمه اش از الهام خداوندى بود كه به صورت غريزهاى در او پديد آمد .
هنگامى كه قابيل وضع كلاغ را ديد گفت : تف بر عقل من كه زاغ محقرى از من هشيارتر است .
خداوند در بارهء عقل كل فرموده است كه بينايى او نلغزيد ، اما عقل جزئى بهر طرف مى نگرد ، اين عقل كل و اصيل نور درونى خاصگان الهى است ، عقل جزئى زاغى است كه استاديش در كندن گور مردگان است . هر جانى كه دنبال زاغان را بگيرد ، بالاخره راه او راه گورستان خواهد بود . هشيار باش و دنباله نفس چون زاغ را مگير ، زيرا زاغ كارى با باغ و گلستان ندارد ، بلكه مقصدى جز گورستان براى او مطرح نيست .
اگر تو واقعاً راهروى ، دنبال عنقاى دل نازنينت برو كه ترا به سوى مرتفعترين