تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٠١ - بقيهء دعوت سليمان بلقيس را كه فرصت غنيمت است
بقيهء دعوت سليمان بلقيس را كه فرصت غنيمت است
((١٠٩٥)) خيز بلقيسا كه بازارى است نيز زين خسيسان كساد افكن گريز
((١٠٩٦)) خيز بلقيسا كنون با اختيار پيش از آن كه مرگ آرد گيرودار خيز بلقيسا بيا پيش از اجل درنگر شاهى و ملك بىخلل خيز بلقيسا به جاه خود مناز اندر اين درگه نياز آور نه ناز خيز بلقيسا و مسته با قضا ور نه مرگ آيد كشد گوش تو را
((١٠٩٧)) بعد از آن گوشت كشد مرگ آن چنان كه چو دزد آيى به شحنه جان كنان
((١٠٩٨)) زين خران تا چند باشى نعل دزد گر همى دزدى بيا و لعل دزد
((١٠٩٩)) خواهرانت يافته ملك خلود تو گرفته ملكت كور و كبود
((١١٠٠)) اى خنك آن جان كزين ملكت بجست كه اجل اين ملك را ويرانگر است
((١١٠١)) خيز بلقيسا بيا بارى ببين ملكت شاهان و سلطانان دين
((١١٠٢)) شسته در باطن ميان بوستان ظاهراً خارى ميان دوستان
((١١٠٣)) بوستان با او روان هر جا رود نيك آن از خلق پنهان مى شود
((١١٠٤)) ميوه ها لابه كنان كز من بچر آب حيوان آمده كز من بخور
((١١٠٥)) طوف مى كن بر فلك بىپر و بال هم چو خورشيد و چو بدر و چون هلال
((١١٠٦)) چون روان باشى روان و پاى نه مى خورى صد لوت و لقمه خاى نه
((١١٠٧)) نى نهنگ غم زند بر كشتىات نى پديد آيد ز مردن زشتىات
((١١٠٨)) هم تو شاه و هم تو لشكر هم تو تخت هم تو نيكو بخت باشى هم تو بخت
((١١٠٩)) گر تو نيكو بختى و سلطان زفت بخت غير توست روزى بخت رفت
((١١١٠)) تو بمانى چون گداى بىنوا دولت خود هم تو باش اى مجتبى
((١١١١)) چون تو باشى بخت خود اى معنوى پس تو كه بختى ز خود كى گم شوى
((١١١٢)) تو ز خود كى گم شوى اى خوش خصال چون كه عين تو تو را شد ملك و مال