مجموعه مقالات كنگره شيخ ابوالفتوح رازي - جمعي از فضلا و نويسندگان - الصفحة ٣٠١
بگذشت، درع طلحه پوشيده. على عليه السلام گفت: اى عبداللّه ! اين درع طلحه است كه روز كارزار بصره تو به غلول و خيانت برگرفته اى. او منكر شد. به حكومت پيش شريح رفتند. اميرالمؤمنين دعوى بكرد. عبداللّه انكار كرد. حاكم گواه خواست. اميرالمؤمنين، حسن على را بياورد تا گواهى داد. شريح گفت: به يك گواهى حكم نكنم. قنبر را بياورد. گفت: به گواهى بنده حكم نكنم. اميرالمؤمنين عليه السلام گفت: اى شريح! در اين حكم سه بار جور كردى! گفت: چگونه؟ گفت: ندانى كه از امام گواه نخواهند كه امام در دين مأمون باشد و قول او در دين حجت باشد. و بيشتر از اين دگر گفتى: به گواهى حسن حكم نكنم و به قول من، و رسول عليه السلام گفت: مرا روز خيبر كه خداى تعالى هر قرشى را قوت هفت مرد داد كه نه از قريش باشند و تو را قوت هفت قرشى داد. و روز استرجاع خالد كه بر او به فسق گواهى دادم به گواهى من تنها حكم كرد و گفت: گواهى مردى از قريش: گواهى هفت مرد باشد كه نه از قريش باشند و گواهى تو اى على، گواهى هفت قرشى است». {-٢-}
٣. راه يافته ترين انسانها
«وَمَا جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتِي كُنتَ عَلَيْهَا إِلاَّ لِنَعْلَمَ مَنْ يَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ يَنقَلِبُ عَلَى عَقِبَيْهِ» [٢] ؛ و قبله اى را كه (چندى) بر آن بودى، مقدر نكرديم جز براى آنكه كسى را كه از پيامبر پيروى مى كند، از آن كس كه از عقيده خود بر مى گردد، باز شناسيم. «شعبى گويد: ما به بصره آمديم، نزديك حجاج و جماعتى از قراى مدينه و قراى شام از فرزندان مهاجر و انصار، هركس به مرتبه خود بنشستند. حسن بصرى آمد. و
[١] بقره (٢): ١٤٣.[٢] روض الجنان، ج ٢، ص ٢٠١؛ و نيز ج ٤، ص ١٣٢.[٣] بقره (٢): آيه ١٤٣.[٤] بقره (٢): آيه ١٤٣.[٥] روض الجنان، ج ٢، ص ٢٠٦.