مجموعه مقالات كنگره شيخ ابوالفتوح رازي - جمعي از فضلا و نويسندگان - الصفحة ٧٦
حال اگر ايمان به تصديق است، آيا ابليس مؤمن بود؟ يعنى مصدّق به دل بود يا خير؟! ابوالفتوح رازى در تفسير آيه «وَإِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لاِدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّ إِبْلِيسَ أَبى وَاسْتَكْبَرَ وَكانَ مِنَ الْكافِرِينَ» [١] گويد: نبايد فعل كان را به معناى صارَ گرفت و بى دليل از ظاهر عدول كرد. مذهب ما اينكه مؤمن حقيقى براى منع دليلى كافر نمى شود؛ زيرا اجماع بر آن است كه مؤمن، مستحق ثواب ابد است و كافر، مستحق عقاب ابد و جمع بين استحقاقين محال است و اين دليل ماست براى عدم ارتداد مؤمن و احباط نزد ما باطل است. بنابراين ابليس از ابتدا كافر بود و عبادتها را بر وجه نفاق مى كرد». [٢] بنابراين در ديدگاه ابوالفتوح ايمان و كفر واقعى، هيچ گاه جاى خود را به ديگرى نمى دهد و در همين راستاست كه ارتداد واقعى براى وى نامفهوم است؛ زيرا اگر كسى واقعا تصديق كرد، بازگشتى ندارد، مگر آنكه از ابتدا، ايمان واقعى نياورده باشد. در نگاه ابوالفتوح رازى ايمان به دل است و اسلام به زبان و اگر بر زبان رانند، هم مؤمن اند، هم مسلمان. [٣] اما آيا در نگاه ابوالفتوح، كسى در دل ايمان به خدا داشت و آن را بر زبان نراند، مؤمن است، ولى مسلمان نيست و آيا مى توان از عبارت ايشان اين را برداشت كرد؟ ايشان كفر و ايمان را از اعراض مى داند و احاديثى كه بيان مى دارند كه ايمان سپيدى در قلب و كفر سياهى مى آورد، تشبيه و مجاز گويى است؛ زيرا عَرَض نمى تواند رنگارنگ باشد. [٤]
[١] بقره (٢): آيه ٣٤.[٢] روض الجنان، ج ١، ص ٢١٣ ـ ٢١٥.[٣] همان، ج ٤، ص ٢١٦؛ ج ٦، ص ٧٣ (ايمان به دل است و اسلام به جوارح)؛ ج ١٨، ص ٤٦.[٤] همان، ج ٥، ص ١٦٨.