مجموعه مقالات كنگره شيخ ابوالفتوح رازي - جمعي از فضلا و نويسندگان - الصفحة ٢٩٥
دهيد. رسول صلى الله عليه و آله گفت: يادوست! ذكر غربت مكن كه رگهاى دلم ببريدى... . آن گه گفت: كيست كه مؤونت اين مرد كفايت كند تا خداى تعالى در فردوس اعلا او را جاى دهد؟ حضرت على برخاست و دست سائل بگرفت و ببرد به حجره فاطمه عليهاالسلام و گفت: اى دختر رسول خداى! در كار اين مهمان نظر كن. فاطمه گفت: اى پسر عم رسول خداى! در سراى جز قدرى گندم نبود و از آن طعامى ساخته ام و كودكان ما محتاج اند و تو روزه دارى و طعام اندك است، يك كس را بس نباشد. گفت: حاضركن. فاطمه عليهاالسلام طعام را حاضر كرد. اميرالمؤمنين چون ديد كه طعام اندك است، با خود گفت: اگر من طعام نخورم، نشايد و اگر خوردم، مهمان را كفايت نباشد. دست مبارك دراز كرد به علت آنكه چراغ اصلاح مى كنم، چراغ را بنشاند. آن گه حضرت خير النساء را گفت: درچراغ روشن كردن تعلل كن تا مهمان طعام نيك بخورد. آن گه چراغ بيار و دهان مى جنبانيد و مى نمود كه طعام مى خورد. حضرت خير النساء چراغ بياورد و بنهاد. طعام برحال خود ديد. پس امير عليه السلاممهمان را گفت: چرا طعام نخوردى؟ گفت: يا اباالحسن! من طعام بخوردم، اما خداى تعالى طعام را بركت داده است. آن گه از آن طعام اميرالمؤمنين بخورد و حضرت خير النساء و شاهزاده ها نيز بخوردند و همسايه را نصيب دادند به بركت كه خداى تعالى داده بود ايشان را. بامداد كه حضرت امير عليه السلام به مسجد آمد، رسول صلى الله عليه و آله گفت: يا على! چون بودى به مهمان؟ گفت: بحمداللّه نيك بود. رسول گفت: خداى تعالى تعجب نمود از آنچه تو كردى و دوش از چراغ كشتن و طعام نخوردن براى مهمان. گفت: يا رسول اللّه ! تو را كه خبر داد؟ گفت: جبرئيل خبر داد مرا از آن و اين آيت آورد در شأن تو: «وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ» ». {-٢-}
[١] حشر (٥٩): آيه ٩.[٢] روض الجنان، ج ١٩، ص ١٢٣ ـ ١٢٥.[٣] انسان (٧٦): آيات ٥ ـ ١٠ .[٤] روض الجنان، ج ٢٠، ص ٧٨.[٥] همان، ص ٧٩ ـ ٨٣ .[٦] انسان (٧٦): آيه ٩.[٧] روض الجنان، ج ٦، ص ١٦٣.