مجموعه مقالات كنگره شيخ ابوالفتوح رازي - جمعي از فضلا و نويسندگان - الصفحة ٢٩١
«در خبر مى آيد كه: چون رسول صلى الله عليه و آلهعزم غزات تبوك كرد و آن مسافتى بود دور تا به حد روم، منافقان طمع كردند كه چون رسول صلى الله عليه و آله برود و لشكر بروند و مدينه خالى ماند، ايشان نكايتى كنند و بر خانه رسول و صحابه زنند و چيزى را كه يابند، ببرند و زنان و كودكان را به راه كنند. خداى تعالى جبرئيل را فرستاد و از اين حال رسول عليه السلامرا خبر داد. رسول عليه السلامگفت: پس چه بايد كردن؟ جبرئيل گفت: خداى سلام مى كند و مى گويد دراين غزات كه مى روى، تيغ نمى بايد زدن؛ بل صلحى باشد ميان تو و ايشان. فرمان من آن است كه على را بر جاى خود بدارى و محراب و منبر به او بسپارى تا هم اين را نيابت كند و هم مدينه را حمايت كند و نيز بدانند كه چون با حيات تو، صلاحيت نيابت تو و ولايت عهد تو او دارد، پس از وفات تو اولى واحدى كه او باشد كه آن را بشايد. چون رسول عليه السلامعلى را بر جاى خود بنشاند و مدينه به او سپرد، منافقان چون آن ديدند، بدانستند كه كيد ايشان باطل شد. چون رسول عليه السلاماز مدينه يك منزل برفت، زبان طعن در على دراز كردند و گفتند: محمد، على را ببريد. نبينى كه او را با زنان و كودكان رها كرد؟ اميرالمؤمنين عليه السلاماين سخن بشنيد، سخت آمد او را و بر خاست و برنشست و سلاح پوشيد و شمشير حمايل كرد و از پس رسول عليه السلامبرفت. نماز ديگر به او رسيد و رسول عليه السلاماز خيمه بيرون آمده بود و به ره نگاه مى كرد. در نگريد، على را شناخت. گفت: شمايل على مى بينم. چون نزديك رسيد، رسول گفت: يا على! چه حمل كرد تو را بر آنكه از مدينه بيرون آمدى؟ گفت: طعنه منافقان و آنكه چنين گفتند. رسول عليه السلامگفت: يا على! راضى نباشى به آنكه تو وزير منى و وصى من و خليفت منى و قاضى دين منى و منجّز وعد منى. گوشتت گوشت من است و خونت خون من است و تو را از من آن منزلت است كه هارون را از موسى، الاّ كه از پس من پيغامبر نيست؟ اميرالمؤمنين گفت: راضى شدم». {-٢-}
[١] توبه (٩): آيه ٤٢.[٢] روض الجنان، ج ٩، ص ٢٥٧ ـ ٢٥٨.