ترجمه شرح نهج البلاغه - ابن ميثم بحرانى ت محمدى مقدم و نوايى - الصفحة ١٦٠ - شرح
است، ليكن اگر ديده بصيرتش باز و داراى آن درجه از معرفت باشد كه جز با ياد خدا شادمان نشود، و جز به او انس نگيرد، در آخرت بهره او بزرگ و سعادت او كامل خواهد بود، زيرا او هر چه را ميان خود و معبودش بوده رها كرده، و رشته علايقى را كه موجب غفلت و اعراض او مىشده بريده، و به حقّ واصل شده است، در نتيجه سعادتى را كه تنها وصف آن را شنيده بود براى او مكشوف مىشود، بلكه مانند كسى كه از خواب بيدار گشته، و صورتى از رؤياى خود را در پيش روى خود مىبيند برايش مشهود مىگردد، كه النّاس نيام فإذا ماتوا انتبهوا يعنى: مردمان خفتگانند چون بميرند بيدار شوند.
اكنون كه روشن شد مرگ چيست، بايد دانست كه فرشته موكّل آن عبارت است از روحى كه عهدهدار افاضه صورت عدم به اعضاى بدن، و جدا ساختن جان از تن است، و شايد خود او هم مأمور افاضه وجود به نفس انسان باشد ليكن به اعتبار اوّل، ملك الموت ناميده شده است، و چون نفوس بشرى تا هنگامى كه در اين جهان است مىتواند مجرّدات را درك كند، و آنها را مورد دقت و بررسى قرار دهد، بدين گونه كه نيروى متخيلهاش را ملازم با مجردات سازد تا آنچه از آنها در پيش نفس محبوب و ديدارش باعث خوشحالى و سرور او مىشود، به صورتى زيبا در نظر او جلوهگر كند، مانند تصوّر جبرئيل به صورت دحيه كلبى يا صورتهاى زيباى ديگر، و آنچه را در نفس او زشت و منفور و موجب ترس و بيم است، به صورتى هولناك به او نشان دهد، ناگزير در وقت مردن افراد مردم در ديدن ملك الموت، يكسان نيستند برخى او را به صورتى زيبا مىبينند و اينها كسانى هستند كه از لقاى پروردگار شادمانند، همانهايى كه رغبت آنان به دنيا اندك است و از مرگ خشنود و مسرورند، زيرا آن را وسيلهاى مىدانند كه آنان را به ديدار محبوب خود مىرساند، چنان كه روايت شده است، ابراهيم (ع) فرشتهاى را ديدار كرد، به او گفت تو كيستى؟ گفت: من فرشته مرگم، ابراهيم (ع) به او گفت:
آيا مىتوانى به من نشان دهى چگونه جان مؤمن را مىستانى؟ فرشته مرگ گفت: