روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٣٧٤ - فصل هشتم در فضيلت شجاعت
حكايت
آوردهاند كه وقتى لشكر حبشه بر ولايت يمن مستولى شده، سيف ذويزن[١] به ضرورت جلا گشته پناه به نوشيروان برد. نوشيروان بفرمود تا جمعى از دزدان و عيّاران و اهل فتنه را كه در زندان بودند سلاح و يراق داده، همراه او ساختند. و ايشان هزار و هشتصد تن بودند. پس، سيف با ايشان در كشتى نشسته، چون به ساحل رسيدند و از كشتى بيرون آمدند، سيف بفرمود تا تمامت كشتيها بشكستند و مجموع طعامها بريختند.
پس، گفت: «اى ياران! به مملكت يمن درآمديم و با دشمنان حرب مىبايد كرد. حالا شما در ميان دو كار افتادهايد؛ نيك تأمّل نماييد يا غالب مىبايد شد يا كشته مىبايد گشت.» به ضرورت آن گروه دل از جان برگرفتند و مردانه به كارزار درآمدند و آن مردم اندك بر لشكر بسيار حبشه غالب آمدند.[٢]
پس، مردان كارزار بايد كه ترس به خود راه ندهند و عار فرار بر خود ننهند تا ايشان را صورت ظفر در آيينه مقصود جلوهگر آيد. و ببايد دانست كه تعظيم شجاعان و تكريم ايشان بر همهكس واجب و لازم است، خصوصا بر مالكان ازمّه جهاندارى و سالكان مسالك شهريارى. چه اين طايفه كريمه به جان، كه متاعى است بس گرانمايه، در بازار كارزار معامله مىكنند و نفس شريف را، كه انفس نفايس است، سپر سهام دل ساخته با اعداى دين و دولت مقاتله[٣] مىنمايند. پس، نشايد كه پادشاه به اموال و مقتنيات[٤] با ايشان مضايقه نمايد و به اندك عشرتى كه از ايشان به ظهور آيد [٩٥ آ] در مقام بىشفقتى و عتاب درآيد، بلكه بايد كه به انواع ملاطفات قولى و فعلى و وجوه احسان و اكرام جلب دلهاى ايشان نمايد و محبّت خود را در دل ايشان جاى دهد كه بىسرمايه محبّت، كسى
[١] - از شاهزادگان يمنى كه چون ستم حبشيان بر مردم يمن از حدّ گذشت، از قيصر روم يارى خواست. هنگامى كه پاسخ مساعد نشنيد با يارى نعمان بن منذر، حاكم دستنشانده ايران در حيره، به دربار كسرى انوشيروان آمد و موفّق شد نظر او را براى كمك به آزادى يمن جلب نمايد. تاريخ طبرى، ج ١، صص ٤٤١ تا ٤٥٠.
[٢] - اين حكايت در اخلاق محسنى، ص ١٠٧ نقل شده است.
[٣] - در اصل بدون نقطه آمده و در مر:« مقاتله» و در چ:« مقابله» ضبط شده است.
[٤] - كسبشدهها.