روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٥٦٨ - فصل اول در تدبير ترتيب و تربيت ملوك متعلقان و مخصوصان و ملازمان را على الاطلاق، خواه از طبقه اهل قلم باشند و خواه از طبقات ديگر
نديدم و اگر او را وقت رفت آيد، كار او معطّل بماند و به ضرورت ناشايسته را بلند بايد گردانيد و كار را به نااهل حوالت بايد كرد.»
خواص گفتند: «اى پادشاه! هركه را تو برگزينى، شايسته همه بزرگيها گردد.» گفت:
«بلى، چنين است، و ليكن برگزيده را تربيت بايد كرد تا شايسته كار شود. آنگاه، او را در ميان كار بايد آوردن.»
و اين سخن مؤيد است به حكمت، چه شمشير از آهن است، امّا از تربيت به آنجا رسيده است كه وسيلت دفع دشمنان شده است؛ و لعل اگرچه سنگ است، امّا به بسيارى نظر آفتاب خاصيّت جانافزايى و دلآرايى پذيرفته است. و اگرچه آفتاب بزرگ است، امّا به يكبار سنگ را ياقوت نكند؛ و اگرچه شمشيرگر استاد بود، امّا به يك عمل آهن را شمشير نتواند كرد.
حكايت
نقل كردهاند كه مدّتها بود كه طبع هارون الرشيد به آل برمك متغيّر شده بود و در مقام استيصال ايشان بود و بندها و قيدها ترتيب داده در سفرها با خود مىگردانيد، و هيچكس نمىدانست كه غرض از حمل اين بندها چيست تا وقتى كه امضاى آن عزيمت كه در خاطر داشت نمود، ايشان را به آن قيود مقيّد ساخت. روزى مىگفت كه، «از آن تاريخ كه من اين بندها ترتيب دادم، اراده استيصال نهال اقبال ايشان داشتم و تا امروز صبر كردم.» يكى از خواصّ پرسيد كه، «از تضييع ايشان فساد و خللى در ملك حاصل نمىشد.
باعث اينقدر صبر و تأمّل چه بود؟»
خليفه گفت: «ايشان مناصب و مراتب داشتند كه در آن وقت كسى ديگر را قابل آن شغلها نمىدانستم. از آن تاريخ تا حال صبر كردم، و تربيت جماعتى كردم تا مستعدّ مناصب و اعمال ايشان گرديدند و دانستم كه مضطرّ نيستم كه آن اعمال و اشغال را به مردم نااهل غيرقابل دهم. پس، به تغيير ايشان قيام نمودم.»
شرط سوم در مراعات اشغال و اعمال، آن است كه پادشاه از احوال رعايا و