روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٣٩٦ - فصل نهم در فضيلت تواضع و مذمت تكبر
حكايت
آوردهاند كه روزى حضرت امام حسين ٧ به راهى مىگذشت. جماعتى از كودكان را ديد كه چيزى مىخوردند. كودكان حضرت را گفتند: «با ما[١] موافقت كن و با ما انگشت بر نمك زن.» حضرت از اسب فرود آمد و با ايشان بنشست و طعام بخورد. پس، با ايشان بگفت: «من با شما طعام خوردم. اكنون با من موافقت نماييد و به وثاق من آييد تا طعامى كه باشد به يكجا تناول كنيم.» پس، آن كودكان را به خانه برد و طعامى كه داشت حاضر ساخت و با كودكان بخوردند. آنگاه حضرت فرمود: «كرم ايشان زياده بود، چه ايشان در كرم سابق بودند و آنچه داشتند پيش آوردند، و ما آنچه داشتيم تمام نياورديم و آن كمال انصاف از آن تواضع زياده بود.»
حكايت
آوردهاند كه روزى معتصم خليفه كه از اعاظم خلفاى آل عبّاس است شكار فرموده بود. در اثناى آن از حشم دور افتاد و از لشكر جدا ماند. در اثناى راه پيرى را ديد كه خرى را خار بار كرده بود و آن بار افتاده و پير منتظر مانده تا كسى برسد و او را يارى دهد و بار بر پشت درازگوش وى نهد. معتصم خليفه چون حيرت پير بديد، از اسب فرود آمد و آن پير را يارى داد تا بار بر پشت خر نهاد و خود بگذشت. كار پير به جايى رسيد كه خر بفروخت و اسبى بخريد و خار بفروخت و كوشكى خريد. روزى معتصم به آن مرد برخورد، گفت: «اين اسب از كجا آوردى؟» گفت: «روزى كريمى بر ما بگذشت و به نظر شفقت در ما نگريست. اين از آثار اشفاق او است.»
حكايت
آوردهاند كه عمر بن عبد العزيز كه از اعاظم خلفا بود، در وقتى كه متقلّد خلافت بود
[١] - اصل:« من».