روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٦٠٣ - فصل سوم در آداب سلوك پادشاه نسبت به حكما و فقها و دانشمندان و اصحاب فتوا و درس ١٥٥ آ كه اصحاب ارشاد و هدايتند
اين طبقه باطله رواج گيرند و بر دانايان غالب آيند و بيشتر خلق به طرف ايشان مايل شوند و خللهاى عظيم در دين بههم رسد. و چون ضعف به دين راه يابد، ملك نيز بر سر آن شود. و بايد كه صدور و محتسبان و اهالى شرع، در اوقات دعا، مردم را بر اجتماع در مساجد و مواضع دعا و اشتغال به دعا جهت پادشاه و حامى ملك و ملّت تحريض نمايند؛ و در ساعتى كه در روز جمعه بيع و شرا ممنوع است، امر به تعطيل اسواق و اجتماع و در مساجد و حضور جمعات بنمايند تا شعار دين و مراسم شرع را رونق و تازگى بوده باشد و به تدريج مراسم و لوازم شرع و ملّت مشرف بر اندراس نگردد و از خاطرها فراموش نشود در نظرها سهل و سبك ننمايد. و اگر پادشاه به نفس نفيس خود به صدور و اهالى شرع شريف در اين ابواب تأكيدات نمايد و احكام مطاعه مكرّر به اطراف ممالك ارسال مىشده باشد، ثمرات شريفه بسيار در دنيا و عقبى بر آن مترتّب خواهد شد. [١٥٧ آ\* حاشيه][١] ديگر از اعاظم امور ملك و ملّت آن است كه پادشاه در نسق قضات و حكّام شرع در اطراف و جوانب ممالك اسلام اهتمام تمام لازم داند، چه امور مال و عرض و خون و انساب و مواريث مسلمانان مفوّض به آراى ايشان است و پادشاه ايشان را صاحباختيار حفظ اموال يتيمان و غايبان و مجانين و عاجزان و ساير ناس مىسازد و دست تصرّف ايشان را در اين ابواب مطلق مىگرداند و ايشان را دخيل در انساب و مواريث و دماء مىسازد. و لامحاله هر تقصيرى كه از ايشان در اين ابواب بشود و خلاف حقّى كه در احكام ايشان جارى گردد، حصّهاى از گناه ايشان به كسى كه ايشان را دست داده متعلّق خواهد بود؛ و فضايحى كه از ايشان سرزند به سبب آن، بدنامى عظيم متعلق به والى ملك خواهد بود.
و منصب قضا و حكومت در شرعيّات بغايت خطير است. در احاديث شريفه هست كه «من حكم فى در همين بغير ما انزل اللّه تعالى عز و جلّ فهو كافر باللّه العظيم.»[٢] يعنى: «هركه حكم كند در دو درهم، بغير آنچه فرستاده خداى عز و جلّ پس، او كافر است به خداى عظيم.» و از محمّد بن مسلم مروى است كه گفت: «روزى نزد قاضى مدينه نشسته بودم. حضرت
[١] - براساس ارجاع نويسنده، ادامه نوشتار از حاشيه صفحه ١٥٧ آ نقل مىشود.
[٢] - الكافى، ج ٧، صص ٤٠٧ و ٤٠٨؛ تهذيب، ج ٦، ص ٢٢١؛ تفسير العياشى، ج ١، ص ٣٢٣.