روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٧٩٥ - فصل اول در قانون مشاورت در امور
خ صواب نيست رفتن، و اگر مىروند احتياط بايد كرد. خ نشنود و چنان حالى بيفتاد و خداى عز و جلّ پس از نااميدى، اين خداوند را به ما بازداد و پس از آن چندان مردم تباه شدند و معلوم است كه من آن روز بر ساقه[١] بودم و بر اثر وى از آن درّه بيرون آمدم و چندان رنج ديدم و آلتونتاش با من بود. گواه من است كه دست از جان شسته بوديم و چون به لشكرگاه رسيديم، آن همه در گردن من كرد و گفت: خ نصر احتياط نكرد و مست بود. خ تا چنان افتاد و به خداى تعالى سوگند خورم كه چهل روز بود كه شراب نخورده بودم. و اين كارى است كه پيش گرفته و من بنده هرجا سم اسب اوست، سر من آنجاست. امّا به حكم برادرى و محبّتى كه دارم [١٩٨ ب] يك سخن بگويم. اگر ناچار است به خوارزم رفتن، پادشاه را به تن خويش بايد رفت كه اين كار به من و مانند من راست نيايد. و ساخته بايد رفت، چنانكه اگر همه تركان اتفاق كنند با ايشان مقاومت نتوان كرد كه آن زمين بيگانه است و مردم انبوه و ما قصد ايشان مىكنيم تا مال و جان ايشان بستانيم، ايشان از جان بكوشند. اوّل رسولان و نامهها بايد فرستاد. اگر قاتلان را بسپارند و دست كوتاه كنند و به فرمان عالى مستحقّ آن ملك را اختيار كنند و خطبه به نام عالى كنند و مالى كه مقرّر شود بفرستند، خوب كارى باشد كه ولايتى چون خوارزم به دست آيد. و اگر بر اين جمله كار نكنند، آنگاه اختيار خداوند را باشد، بر حكم مشاورت و صوابديد خود كار مىبايد كرد.»
خواجه گفت: «من با بو نصر ديروز گفتم.» و روى به آلتونتاش كرد و گفت: «حاجب چه گويد؟» گفت: «من همين انديشيدهام و امير سپهسالار و خواجه چيزى نگويند در صلاح اين خداوند كه غير آن بايد.» خواجه روى به ديگران كرد و گفت: «شما چه گوييد؟» همگنان به يك زبان گفتند: «صلاح اين است.» و من دوات و كاغذ خواستم و
[١] - دنباله لشكر، بازپسينيان سپاه؛ طلايه، مقدّمة الجيش. اينجا بايد مراد معانى اوّل باشد.