روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٣٣٤ - فصل ششم در فضيلت حلم و ذكر توابع آن، چون تحلم و عفو و صفح
بعد از آن پادشاه، آن اثر مانده بود، و از اثر راستى آن عالم و حلم آن پادشاه خلقى آسوده شد.
حكايت
آوردهاند كه چون عبد اللّه سلام[١] مسلمان شد، او را يارى بود از احبار[٢] يهودان كه او را زيد مىگفتندى، عبد اللّه سلام گويد كه، او را پيوسته به اسلام دعوت كردمى و محاسن شريعت با وى تقرير نمودمى، و او قبول نمىكرد و راضى به اسلام نمىشد. روزى به مسجد رسول صلّى اللّه عليه و اله او را ديدم در صف مسلمانان نشسته و اسلام آورده. عظيم خوشحال شدم، از وى پرسيدم كه، «سبب اسلام تو چه بود؟» گفت: «روزى تنها در خانه نشسته بودم و تورات مىخواندم. چون به نعت پيغمبر صلّى اللّه عليه و اله رسيدم به تأنّى خواندم و ضبط كردم و با خود گفتم صواب آن است كه محمّد صلّى اللّه عليه و اله را بيازمايم و ببينم كه اين اوصاف در او هست يا نه؟ هر روز بامداد رفتمى به در مسجد او، و در حركات و سكنات و اقوال و افعال او نظر كردمى. تمامت آن نشانها در او ديدم. [٨٥ آ] يك نشان مانده بود كه در نعت او خوانده بودم كه «سبق حلمه غيظه و لا تريه جهد الجاهد الّا حلما.» يعنى: «حلم محمّد صلّى اللّه عليه و اله بر خشم او غالب بود و هرچند كه با وى جفا كنند، از وى بجز حلم نبينند.» چون همه نشانها در وى بديدم و يك نشان مانده بود، روزى بر در مسجد نشسته بود و من از دور ايستاده بودم و مىنگريستم. ناگاه، اعرابى را ديدم بر ناقه نشسته بود. چون حضرت را بديد، از ناقه فروجست. زبان به ذكر فقر و احتياج گشود و گفت: «مرا از فلان قبيله فرستادهاند و در ميان ايشان قحطى عظيم به هم رسيده و ايشان متابعان ملّت تواند و هيچ ندارند، و حال خود بر تو عرضه مىكنند و اميد آن دارند كه در حقّ ايشان احسانى فرمايى.»
حضرت رسول صلّى اللّه عليه و اله روى به معدن فتوّت، درياى كرم و مروّت، حضرت
[١] - عبد اللّه بن سلام بن حارث اسرائيلى انصارى از دانشمندان يهودى كه بعد از ورود پيامبر٦ به مدينه اسلام آورد، و پيامبر نام او را از حصين به عبد اللّه برگرداند. وى در سال ٤٣ ق. در مدينه درگذشت. الوافى بالوفيات، ج ١٧، صص ١٩٨ و ١٩٩.
[٢] - جمع« حبر» است و حبر رئيس كاهنان يهود را گويند.