روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٢١١ - فصل اول در ذكر فضيلت عدل
محكم و نيك. و برخاست و به سراى عضد الدّوله شد نماز خفتن، و عضد الدّوله او را حالى پيش خود خواند و گفت: «بدين وقت به چه آمدهاى؟» گفت: «خواستم كه ملك را معلوم گردانم كه زيرزمين چنانكه [٥٠ آ] فرموده بود تمام گشت». عضد الدّوله گفت:
«چنين خواهم و مىدانستم كه تو در كارها بجدّ باشى. الحمد للّه كه ظنّ من در تو خطا نيست و دل مرا از اين مهمّ فارغ كردى و آنچه با تو گفتهام لحظهاى از انديشه آن خالى نيم و از آن مبلغ كه گفتهام هزارهزار و پانصد هزار نقد شده است از زر و جواهر، و پانصد هزار دينار درمىبايد. و چندين جامه و عود و عنبر و مشك و كافور و هرچيز مقرّر داشتهام و زمان تا زمان فروشندگان زر آورند و در اين يك هفته تمام گردد. آنگاه، به يكبار آنجا برند و من فردا شب به ديدن آن زيرزمين به سراى تو مىآيم تا چشمى بر آن بقعه اندازم و ببينم تا چگونه آمده است، و نخواهم كه هيچ تكلّفى كنى كه در دم بازخواهم گشت». و قاضى را گسيل كرد و در وقت قاصدى را به اصفهان فرستاد تا صاحب زر بيايد.
ديگر شب، نيم شبى به سراى قاضى رفت و آن سردابه ديد و بپسنديد و قاضى را گفت: «بايد كه روز سهشنبه پيش من آيى، تا آنچه مهيّا شده است ببينى». گفت: «چنين كنم». و چون از سراى قاضى بازگشت، خزينهدار را فرمود تا صد و چهل آفتابه پر زر در خانه بنهند و سه قرابه[١] پر مرواريد و جامى زرّين پر ياقوت كنند و جامى پر لعل و جامى پر فيروزه همه بر آفتابهها بنهند.
چون خزينهدار از اين بپرداخت، روز شنبه صاحب دو آفتابه زر فرارسيد.
عضد الدّوله قاضى را بخواند و دست او گرفت و در آن خانه برد كه آن مال نهاده بود.
قاضى كه آن آفتابهها بديد و جواهر، خيره بماند. عضد الدّوله گفت: «در اين هفته، نيم شبى گوش آمدن اين مال همىدار». پس، از آن خانه بيرون آمدند و قاضى بازگشت و از شادى دل اندر برش همىپريد. ديگر روز، عضد الدّوله صاحب دو آفتابه را گفت:
«خواهم كه هماكنون پيش قاضى روى و او را بگويى كه، من مدّتى صبر كردم و حرمت تو نگاه داشتم. بيش از اين احتمال نخواهم كرد و همه شهر دانند كه مرا و پدر مرا چه مال و
[١] - به ظرف شيشهاى و نيز نوعى صندوق گويند.