روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٧٣٣ - فصل هفتم در آداب تدبير دبيران و منشيان و مترسلان
اسكافى كرد و گفت: «اوّل، كبوترى بايد فرستاد و در عقب آن، مسرعى. امّا جمله وقايع را به يك نكته بيان بايد كرد كه همگى احوال مفهوم شود و مقصود حاصل گردد.
«اسكافى قدرى كاغذ برداشت و بنوشت:
بسم اللّه الرحمن الرحيم امّا ماكان صار كاسمه، و السّلام. يعنى: «ماكان همچو[١] نام خود شد.»
و لفظ «ماكان» معنيش آن است كه «نبود». چون اين نامه به امير نوح رسيد، تعجّب نمود و اسباب رفاهيت اسكافى را تازه نمود و گفت: «چنين كس را مرفّه بايد داشت.»
حكايت
صاحب كافى[٢] اسماعيل بن عبّاد در قم قاضى تعيين كرده بود كه به او اعتقاد امانت و ديانت داشت. چندى برخلاف آن اخبار مىنمودند و صاحب باور نمىكرد تا وقتى كه جمعى از مردم ثقه شهادت دادند كه او در فلان قضيّه پانصد دينار رشوه گرفته. بر صاحب عظيم مستنكر نمود[٣]. قلم برداشت و بنوشت: «ايّها القاضى بقم! قد عزلناك فقم.» چون به نظر رسيد، گفت: «مرا عزل نكرد، الّا اين سجعه ميشومه.»
حكايت
لمغان[٤] شهرى است از اعمال ديار غزنين و ميان ايشان و كفّار هند كوهى فاصله است. پيوسته از تاختن و شبيخون كفّار خائف باشند، امّا لمغانيان مردم بشكوهاند[٥] و تنگچشمى و رذالت[٦] ايشان تا به حدّى است كه از براى يك بيضه و يك توبره كاه كه بر ايشان زيادتى رود به تظلّم به غزنين آمده، دعواها كنند و بىحصول مقصود بازنگردند.
[١] - همان:« همچه».
[٢] - همان:« اسكافى».
[٣] - همان:« آمد».
[٤] - مج:« بلغان». در تمامى مواضع همينگونه آمده است. ياقوت نام درست آن را« لامغان» مىداند و آن را روستايى معرفى كرده است از توابع غزنه. وى در توضيحى ديگر، لامغان را كورهاى مشتمل بر چندين روستا آورده است. معجم البلدان، ج ٥، ص ٨.
[٥] - همان:« به شكوه آمدند».
[٦] - در نسخ مج و چ:« رزالت».