روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٤٤١ - فصل پنجم در مراعات حقوق مؤمنان
چيست آنها؟، فرمود: يا معلّى! مىترسم كه ضايع كنى و حفظ نكنى و بدانى و به آن عمل ننمايى. گفتم: لا قوّة الّا باللّه. فرمود: آسانتر حقّى از آنها آن است كه دوست دارى از جهت او، آنچه دوست مىدارى از جهت خود. و حق دوم آنكه از ناخشنودى او اجتناب كنى و متابعت و پيروى مرضات او بهجا آورى و اطاعت او بكنى. و حقّ سوم آنكه اعانت او به نفس و مال و زبان و دست و پاى بكنى. و حقّ چهارم آنكه چشم او باشى و دليل و آيينه او باشى. حقّ پنجم آنكه سير نباشى تو و او گرسنه، و تو سيراب نباشى و او تشنه، و پوشيده نباشى و او برهنه. و حقّ ششم آنكه اگر تو را خادم باشد و برادر مؤمن را نباشد، [١١٢ ب] خادم فرستى كه جامه او بشويد و طعام او بسازد و فرش او بگستراند. حقّ هفتم آنكه قسم او را راست كنى و اجابت دعوت او بنمايى و بيمار او را عيادت كنى و به جنازه او حاضر شوى. و هرگاه دانى كه حاجتى دارد برآورى، و او را ملجأ به سؤال و طلب نسازى. پس، هرگاه چنين كردى، وصل كردى ولايت خود را به ولايت او و ولايت او را به ولايت خود.»
ابان بن تغلب مىگويد: طواف خانه مىكردم با حضرت صادق ٧ يكى از اصحاب از من سؤال كرد كه با او از پى حاجتى بروم. اشاره به من كرد. مرا خوش نمىآمد كه حضرت را بگذارم و به جانب او روم. در اثناى آنكه در طواف بودم نوبت ديگر اشاره كرد.
حضرت اشاره او را بديد. گفت: «يا ابان! تو را مىخواهد اين مرد؟» گفتم: «بلى» فرمود: «كيست؟» گفتم: «مردى است از اصحاب.» فرمود: «بر دين تو است؟» گفتم:
«بلى». فرمود: «برو به جانب او». گفتم: «قطع كنم طواف را؟» گفت: «بلى». گفتم: «و اگرچه طواف فريضه باشد؟» فرمود: «بلى».
پس، با آن شخص رفتم. بعد از آن وقتى داخل مجلس حضرت شدم و گفتم: «خبر دهيد مرا از حقّ مؤمن بر مؤمن.» فرمود: «اين را بگذار و طلب مكن.» گفتم: «بلى.
فداى تو شوم.» و لا يزال الحاح مىكردم تا آنكه فرمود: «يا ابان! آن است كه مال خود را با او مقاسمت كند.» چون حضرت ديد كه اين در خاطر من بسيار عظيم نمود، فرمود:
«آيا ندانستهاى كه خداى عز و جلّ ذكر نموده: كسانى را كه ايثار بر نفس خود مىكنند هرگاه مقاسمه كردى با مؤمن- يعنى، نصف مال خود را به او دادى- هنوز ايثار نكردهاى؟ ايثار