روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٩٥ - فصل دوم در بيان آنكه علت ثبات و دوام ملك و پادشاهى چيست و تفصيل بعضى از اسباب زوال و اختلال ملك
گفتهاند: زودتر چيزى كه هدم سلطنت كند آن است كه پادشاه اظهار دوستى با طايفهاى كند دون طوائف ديگر و ميل كند به قبيلهاى دون قبائل ديگر. پس، هرگاه اعلان كند به حبّ قبيله و الوسى، قبايل ديگر از محبّت او برى مىشوند.
و امّا قضيّه مرداويج چنان است كه او پادشاهى در كمال عظمت و جبروت بود و بسيارى از بلاد را به شمشير گرفت. و ملوك و سلاطين آن زمان از او بسيار در حساب بودند، بلكه از واهمه او به استراحت نمىغنودند. و او با تركان لشكر خود بدى بسيار كردى و اهانت و استخفاف و آزار بسيار به ايشان رسانيدى و گفتى: «روح سليمان بن داوود در من حلول كرده است و اين جماعت شياطينند، بايد ايشان را مقهور ساخت و الّا فساد كنند.» عاقبت كار به جايى رسيد كه تركان از او بغايت برنجيدند و در دفع او متّفق الكلمه شدند و كار به هلاكت او منتهى شد. [١٦ ب][١]
ديگر اسباب زوال ملك، بخل و خسّت پادشاه است كه چون بخل و خسّت ورزد طبعها از او رميده شود و دوستى او از دلها برود و لشكريان به طوع و رغبت جهت او كوشش و جانفشانى نكنند. و بخيل در مواضع ضرورت كه بذل اموال بايد كرد تقصير كند، و حبّ مال او را از بدى عاقبت غافل سازد، و بالضّروره اين امور مفضى به فساد ملك و تفرّق جمعيّت او گردد. و ضرورترين خصلتها پادشاهان را سخاوت است و در بعضى فصول آينده مدح سخاوت و ذمّ بخل مفصّلتر از اين خواهد آمد.
ديگر از اسباب زوال ملك، آن است كه پادشاه بخششها و خرجهاى بيجا كند و طريقه اسراف و تبذير پيش گيرد و دخل به خرج وفا نكند، يا از بىپروايى و بىنسقى محال مملكتى روى به خرابى كند و اين معانى باعث آن شود كه مال كم شود و خزانه وفا به علوفه و مرسوم لشكريان نكند و ايشان طلب مرسوم و مقرّرى خود كنند. و اين معنى باعث شوريدگى ميانه شاه و سپاه شود، و بالاخره به زوال دولت منتهى شود، چنانكه معتز باللّه خليفه عباسى [خلافت: ٢٥٢- ٢٥٥ ق.] و مقتدر خليفه [خلافت: ٢٩٥- ٣٢٠ ق.] را پيش آمد.
[١] - نويسنده تمامى صفحه ١٦ آ را حذف كرده است.