روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٦٩٣ - فصل پنجم در آداب تدبير اطبا
آمد و بدون آن علاج نمىشد.»[١]
حكايت
در كتاب چهار مقاله آورده كه در عهد سلطان ملكشاه و سلطان سنجر در شهر هرى [- هرات] فيلسوفى بود كه او را اديب اسماعيل گفتندى. مردى نجيب و بزرگ و كامل بود و از او معالجات غريب بسيار به ظهور آمده بود. روزى به بازار قصّابان مىگذشت، جوانى قصّاب را ديد كه گوسفند سلخ[٢] مىكرد و پارهپاره پيه گرم از درون او برآورده، در نان مىپيچيد و مىخورد. خواجه اسماعيل به بقّالى كه در پهلوى او دكان داشت گفت:
«هرگاه اين مرد بميرد، پيش از آنكه او را در گور كنيد، مرا خبر كن.»
چون پنج شش ماه بگذشت، خبر افتاد كه فلان قصّاب به فجأه بمرد و فرزندان و اقرباى او به مراسم تعزيت داشتن مشغول شده، خود را در خاك و خون افكندند. بقّال را سخن خواجه اسماعيل به ياد آمد. بدويد و او را خبر كرد. خواجه عصا برگرفت و بدان سراى شد و چادر از روى مرده برداشت و علاج سكته آغاز نهاد. روز سوم مرده برخاست، امّا مفلوج شد و بعد از آن سالها زنده ماند[٣].
و خواجه عبد اللّه انصارى[٤] دائم با خواجه اسماعيل تعصّب ورزيدى، بارها قصد او كرد و كتب او را بسوخت. و آن تعصّب به جهت آن بود كه مردم هرى را اعتقاد آن بود كه خواجه اسماعيل مرده زنده مىكند. خواجه عبد اللّه را مرضى فواق[٥] عارض شد، اطبّا هرچند معالجه كردند سود نداشت؛ نااميد شدند. بعد از آنكه از ايشان نااميد شدند، قاروره را پيش خواجه اسماعيل بردند به نام ديگرى و از وى علاج خواستند. خواجه اسماعيل گفت: «اين قاروره فلان است و فواق دارد و اطبّا از علاج عاجز شدهاند.» پس،
[١] - به نقل از چهار مقاله عروضى، صص ١٢٤ و ١٢٥.
[٢] - كندن پوست حيوان.
[٣] - چهار مقاله عروضى، صص ١٢٨ و ١٢٩.
[٤] - شيخ الاسلام ابو اسماعيل بن محمّد انصارى هروى، معروف به پير انصار و پير هرات و خواجه انصارى، از اعقاب ابو ايّوب انصارى، دانشمند و عارف قرن پنجم هجرى است.
[٥] - سكسكه، هكه.