روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٦٥٠ - فصل چهارم در تدبير آداب سلوك پادشاه نسبت به وزراى عالىمقدار و آداب و شرايط ايشان
آثار غضب در بشره او ظاهر گشت و آن كاغذ سوى من انداخت و گفت: خ پسر عتبى چرا عافيت نطلبد و حرمت خود نگاه ندارد؟ و او را چه حدّ آن باشد كه بر من تحكّم كند و اقتراح. و مرا بر آن مىدارد كه پيش از رسيدن تو به عراق به لب جيحون سواران فرستم تا خاك آن زمين را به سم مراكب به هوا برند و صحن آسمان را از كثرت غبار همرنگ زمين گردانند. خ احمد مىگويد: «من متحيّر شدم و از هيبت او كلمهاى نيارستم گفتن. [١٦٧ آ] از پيش خدمت او بازگشتم، و در حال، عضد الدّوله صاحب بن عبّاد را طلب كرد كه وزير بود و حال تذكره امير خراسان با وى بگفت. صاحب مردى عاقل و دانا بود، گفت: خ سهل اقتراحى است كه امير خراسان كرده است. بهاى آنچه وى خواسته است، دو هزار دينار بغدادى مىشود كه در نوبت نوح بن نصر، پدر خداوند، ركن الدّوله، از جهت ابو الفضل بلعمى اين مقدار مىفرستاد و وى به كراهيت مىستد. و اگر ايشان همان طلبيدندى كه در آن عهد، پنجاه هزار دينار كمتر نبايستى نزديك ايشان فرستادن. اكنون ابو الحسين عتبى به جهت رواج كار خداوند، بدان كودك بازنموده است كه من به جهت تو كار مىكنم و اگر اين قدر جهت خاصّه خود اقتراح كردى، بايست فرستاد به جهت بزرگى آن خاندان. خ چون عضد الدّوله اين سخن از او بشنيد، ساكن شد».
احمد خوارزمى مىگويد: «چون روزى چند برآمد، من عزم كردم كه به طرف بغداد روان شوم و قافله را كوچ نزديك آمد و جمعيّتى آوردند و مرا به خدمت امير عضد الدّوله بردند. چون رسم خدمت بهجا آوردم، خ مرا تبجيل نمود و فرمود كه، تذكرهاى كه آوردهاى، فرموده شد تا جمله را پرداخته كنند، چه كراهيّت آن خاندان روا نداشتم و پيوسته ميانه جانبين طريقه تودّد مسلوك بوده است؛ نخواستم كه در عهد ما برافتد. خ چون من او را وداع كردم و از مكّه مراجعت نمودم، جمله پرداخته شده بود. به من تسليم كردند و اين همه نتيجه اشارت وزير ناصح مشفق بود. چه اگر وزير موافق طبع سخن