روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٧٠٥ - فصل ششم در آداب و تدبير منجمان و مهندسان و ارباب علوم تعليميه كه آن را علوم رياضيه خوانند
من گفت: خ چه شود اگر يك لحظه به بام برآيى و بر فلان منظر بنشينى؟ خ او را گفتم: خ اين عمل بچه وصله ايشان مىنيشيند. خ گفت: خ از آنجا به زير نيايى، مگر آنكه خليفه روى زمين باشى. خ من در دل خود آن را بر استهزاء حمل كرده، جهت تسلّىخاطر او بدانجا رفتم و سفهاى آن جماعت، بنياد سفاهت كرده كار به جايى رسيد كه چندبار اراده كردم كه به زير آمده، در ميان ايشان روم، شايد كه آزرم و حيا نموده، ترك فساد نمايند. ديگر، خود را از آن بازداشتم، امّا فضل اصلا ملتفت نگشته در اصطرلابى كه در آفتاب داشته بود مىنگريست. رجّاله[١] لشكر قدم از جاده ادب بيرون نهاده، خواستند كه در خانه آتش زنند. من از غايت سراسيمگى اراده زيرزمين كرده، در باطن بر انكار فضل اصرار داشتم.
فضل مرا سوگند داد كه، ساعتى ديگر صبر كن. گفت: «و اللّه كه فرود نيايى، مگر به خلافت. خ و بعد از ساعتى فضل گفت: خ هيچ جمّازهسوارى در صحرا مىبينى كه به تعجيل مىرانده باشد؟ خ من به غلامان گفتم كه، بنگريد كه اين نوع كسى به نظر شما در مىآيد؟ يكى گفت: خ سياهى مىنمايد، امّا حقيقت معلوم نيست كه چه چيز است. خ
القصّه، آن جمّازه سوار نزديك رسيده، بعضى از لشكريان به استقبال او رفتند و او را در ميان گرفته خبرى مىپرسيدند. به يكبار صداى مژده و مشتلق از هرگوشه برآمده، و آن سوار قاصدى بود كه طاهر ذو اليمينين پسر على بن عيسى را مصحوب او فرستاده بود. معارف لشكر كه آن خبر شنيدند، همه به قدم اعتذار پيش آمده زبان، [به][٢] تهنيت خلافت گشادند و من از آنجا با خاطرى [١٨١ آ] به زير آمدم.»
حكايت
از تاريخ طبرى و تاريخ ابن مسكويه منقول است كه مأمون با فضل بن سهل در امر محمّد امين استشاره نمود. فضل كه در علم نجوم بغايت ماهر بود و از روى نجوم مىدانست كه غلبه مأمون را خواهد بود و عاقبت كار از اوست، اين را به مأمون اعلام نمود و مأمون به محاربه امين دل نهاد[٣].
[١] - فرومايگان.
[٢] - اضافه از مر است.
[٣] - تاريخ طبرى، ج ٥، ص ٥٠.