روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٦١٧ - فصل چهارم در تدبير آداب سلوك پادشاه نسبت به وزراى عالىمقدار و آداب و شرايط ايشان
حكايت
فضل بن سهل سرخسى در كمال دانش و عقل و كفايت و كاردانى بود و از فنون علما، سيّما فن احكام نجوم، بهره وافى داشت و وزارت مأمون الرشيد تعلّق به او مىداشت و بر درگاه مأمون اختيار و اقتدار كلّى داشت و محلّ او نزد مأمون به مرتبهاى رفيع بود كه هيچ وزير را نتواند بود.
آوردهاند كه مأمون را خادمى بود كه او را ريحان مىگفتند. مردى پارسا و نيكواعتقاد بود. روزى مأمون با عبد اللّه بن سهيل هاشمى در خلوت شطرنج مىباخت و فرموده بود كه كسى را نگذارند داخل شود و گفته بود كه، «اگر كسى به فضل بن سهل بگويد كه من شطرنج مىبازم، آنكس را سياست كنم.» و در آن وقت فضل به در سراى آمد. ريحان خادم را ديد. پرسيد كه، «امير المؤمنين چه مىكند؟» گفت: «شطرنج مىبازد.» فضل بن سهل داخل شد و نزديك مأمون رفت و دست دراز كرد و شطرنج از پيش او برداشت و گفت: «يا امير المؤمنين! وقت شطرنجبازى نيست. وقت نماز است و اين پسنديده نباشد كه من با مردمان گويم كه امير المؤمنين در نماز است و اوراد مىخواند. آنگاه، امير المؤمنين به بازى مشغول باشد.» مأمون گفت: «روا ندارى كه ما ساعتى به تفرّج مشغول باشيم؟» فضل گفت: «امير المؤمنين در خلافت جاويد باد! خواهم كه همه عمر امير المؤمنين در خرّمى و خوشدلى گذراند، امّا آنچه در پيش داريم و مطلبها كه منظور داشتهايم مهمل ماند.» مأمون او را ثنا گفت.
بعد از آن، روزى ديگر به وقتى كه جمله خواصّ حاضر بودند، پرسيد و گفت:
«مىخواهم بدانم كه اين حكايت پيش فضل بن سهل كه گفت؟» جمله خدّام را حاضر كردند و تعرّف و تفحّص كردند و از ريحان پرسيدند كه، «هيچ دانى كه اين سخن با فضل كه گفت؟» گفت: «من گفتم.» گفتند: «چرا گفتى؟» گفت: «زيرا كه از من پرسيد كه، مىدانى كه امير المؤمنين چه مىكند؟ چون مىدانستم، از خود جايز نديدم دروغ گفتن.
راست بگفتم و هيچكس را بر اين تهمتى نيست و گوينده اين كلمه من بودم به سبب احتراز از دروغ گفتن. اگر عفو مىكنى، بكن و اگر عقوبت مىفرمايى، بفرماى.»
مأمون گفت: «نيكو كردى و صلاح ما جستى و صواب آن بود كه فضل كرد.» و بفرمود