روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٦٥٢ - فصل چهارم در تدبير آداب سلوك پادشاه نسبت به وزراى عالىمقدار و آداب و شرايط ايشان
فخر الدّوله به عيادت او رفت، او را گفت: «هرچه وسع طاقت اين بنده بود در رواج كار دولت دقيقهاى نامرعىّ نگذاشتم و ديباچه جوانى و عنفوان زندگانى در كار اين خاندان سپرى كردم، و بسيار چون فكر كردم تا نام امير به اين سيرت پسنديده مشهور گشت.
اكنون بنده چون مىرود، اگر همان طريقه را مسلوك [١٦٧ ب] داريد، بركات آن به روزگار هميون عايد گردد و بنده را در آن نامى نباشد. و من به اين خمول ذكر راضىام تا هم امير نيكونام باشد و هم رعيّت در آسايش. امّا اگر خلاف اين صورت بندد، بر اهل جهان چون آفتاب روشن گردد كه آن همه ساخته و پرداخته بنده بود و اين چنين كار دولت را زيان دارد و در ملك خللها ظاهر شود. نبايد كه امير به قول صاحب غرض مفتن كار كند و عنان اختيار از صوب صواب بگرداند. «فخر الدّوله گفت: «چنين كنم». امّا نكرد.
حكايت
خواجه نظام ملك طوسى از اعاظم و مشاهير وزراست و در كفايت و كاردانى و اصابت رأى شهرت تمامى دارد و از حليه علم نيز بالكليه خالى نبوده و وزير سلطان آلب ارسلان سلجوقى بوده و بعد از آن، وزير پسر او سلطان ملكشاه بوده و بعضى فوايد از او در اين كتاب منقول شده. آوردهاند كه در وقتى كه سلطان ملكشاه با لشكر گران عزم روم نموده بر سر قيصر رفت. قيصر به استعداد تمام و لشكر بسيار به استقبال او متوجّه شد و دفع او را مهيّا شد و چون لشكرها به نزديك يكديگر رسيدند، روزى سلطان با معدودى چند به شكار رفته بود و عادت او آن بود كه چون به شكار رفتى، بعضى چيزها كه علامت و نشان پادشاه باشد با خود همراه نداشتى. ناگاه، فوجى از عساكر روم به ايشان برخوردند و چون ايشان سوارى چند بىسلاح بودند، گرد ايشان درآمدند و جمله را بگرفتند و سلطان گرفتار شد. سلطان ياران را گفت: «زينهار كه با من هيچگونه تعظيم مكنيد و مگوييد كه او كيست». پس، ايشان را پيش قيصر بردند. قيصر از ايشان پرسيد كه، سرخيل شما كدام است؟» گفتند: «ما را سرخيلى نيست. از راه نادانى به شكار بيرون آمديم و گرفتار شديم». قيصر فرمود تا ايشان را محبوس كردند و يك دو از آن تركان كه در خدمت سلطان رفته بودند و بازپس مانده، چون حال مشاهده كردند به لشكرگاه خود