روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٣٩٧ - فصل نهم در فضيلت تواضع و مذمت تكبر
شبى چيزى مىنوشت. چون از شب پاسى بگذشت، روغن چراغ روى به نقصان نهاد.
مهمانى حاضر بود، گفت: «يا امير اگر اجازت باشد، بروم و قدرى روغن چراغ آرم.» گفت: «مهمان را خدمت فرمودن از مروّت نباشد.» گفت: «كنيزك را كه خدمتكار است آواز دهم تا بدين خدمت قيام نمايد.» گفت: «از بهر اينقدر مهمّ راحت بر زيردستان مكدّر نبايد كرد.» [١٠٢ آ] پس، خود برخاست و روغن چراغ آورد و در چراغدان ريخت و گفت: «برخاستم و من همان عمر بن عبد العزيزم، و بازگشتم و من همان عمر بن عبد العزيزم.» يعنى، اين تواضع هيچ از منزلت من كم نكرد.
حكايت
آوردهاند كه سلمان در شهرى از شهرها امير بود و عادت او در ايّام امارت و حكومت هيچ تغيير نكرده بود. پيوسته گليم پوشيدى و پياده رفتى و اسباب خانه خود را متكفّل شدى. روزى مردى سبدى خريده بود و بر سر نهاده، كسى مىطلبيد كه او را به بيگار بگيرد كه سبد را به خانه او رساند. ناگاه، سلمان فارسى آنجا رسيد و آن شخص او را نشناخت؛ او را به بيگار گرفت و آن سبد را بر پشت او نهاد. سلمان هيچ ابا و امتناع نكرد و همچنان مىرفت تا در راه مردى پيش آمد و گفت: «اى امير! اين بار به كجا مىبرى؟» آن مرد دانست كه او سلمان است. در پاى او افتاد و دست او بوسيدن گرفت و گفت: «اى امير! مرا بحل كن كه تو را نشناختم و ندانستم.» سلمان- رضى اللّه عنه- عذر وى قبول كرد و او را هيچ نگفت و بار را به خانه آن مرد رسانيد و گفت: «من اكنون به عهد خود وفا نمودم. حالا تو عهد كن كه ديگر كسى به بيگار نگيرى و يقين كن كه برداشتن آنچه به آن محتاج باشى، در كمال تو نقصانى به هم نمىرسد.»
حكايت
گويند مهدى خليفه، كه از اعاظم خلفاى بنى عباس است، در غايت تواضع و حلم بود. روزى به جامع بصره آمد و اراده امامت نماز داشت. چون در محراب بايستاد، اعرابيى آواز داد كه، «يا خليفه! من طهارت ندارم و مىخواهم كه در عقب تو نماز كنم و