روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٧٢١ - فصل ششم در آداب و تدبير منجمان و مهندسان و ارباب علوم تعليميه كه آن را علوم رياضيه خوانند
او در ٢٧[١] صفر [سال] ٥١١ بود و ماه با آفتاب و ميان هردو بعدى نه؛ پس، سهم الغيب و سهم السعادة بدين علّت هردو به درجه طالع افتاده بودند، و سنّ او چون به پانزده كشيد، او را علم نجوم بياموختم و در اين علم چنان ماهر شد كه سؤالهاى مشكل را بر فور جواب صواب دادى. مخدّرات روى به او[٢] نهادند و هرچه مىگفت بيشتر با قضا موافق مىافتاد.[٣]
يك روز پيرهزنى پيش او آمد و گفت: خ پسر من چهار سال است كه به سفر رفته و از وى هيچ خبر ندارم. بنگر كه مرده است يا زنده. خ منجّمه برخاست و ارتفاع بگرفت و گفت: خ پسر تو بازآمد. خ پيرهزن [٢٨٩/ چ] گفت: خ من اميد آمدن فرزند ندارم. همين قدر[٤] دانم كه[٥] زنده است، مرا بس است. خ
پيرزن به خانه رفت. ديد كه پسرش آمده و بار از چهارپاى[٦] فرومىگيرد. پسر را در كتار گرفت و مقنعه از سرگرفته[٧]، پيش منجّمه آمد و گفت: «راست گفتى. پسر من آمد.» و جهت او هديه ديبايى[٨] نيكو آورد.
آن شب چون به خانه آمدم، از وى سؤال كردم كه، خ چون دانستى و به چه استدلال حكم كردى؟ خ گفت: چون صورت طالع تمام كردم، مگسى آمد و بر حرف درجه طالع نشست. به اين علّت، در باطن من اين خيال روى نمود كه آن پسر رسيد، و آمدن او چنان
[١] - چهار مقاله:« بيست و هشتم».
[٢] - مج:« آن».
[٣] - چ:« افتاد».
[٤] - در مج بهجاى« قدر».« كه» آمده است.
[٥] - مج ندارد.
[٦] - چهار مقاله، ص ٩٥:« درازگوش».
[٧] - همان، ص ٩٥:« دو مقنعه برگرفت و به نزديك او آورد.»
[٨] - همان، ص ٩٦:« دعايى».