روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٧١٠ - فصل ششم در آداب و تدبير منجمان و مهندسان و ارباب علوم تعليميه كه آن را علوم رياضيه خوانند
حكايت
احمد بن عمر سمرقندى[١] در كتاب اربع مقالات ذكر نموده كه يعقوب بن اسحاق كندى بر دين يهود بود، امّا فيلسوف زمانه خويش بود و حكيم روزگار. به خدمت مأمون تقرّب تمام داشت. روزى داخل مجلس مأمون شد و بالادست يكى از افاضل نشست.
آن فاضل گفت: «تو مرد ذمّى باشى، چرا بر[٢] افاضل اهل اسلام در نشستن تقدم كنى؟» يعقوب گفت: «از براى آنكه آنچه تو دانى، من دانم؛ و آنچه من دانم، تو ندانى.» آن فاضل او را منجّم مىدانست و از ساير علوم او بىخبر بود. گفت: «من بر پاره كاغذى چيزى مىنويسم. اگر تو استخراج كنى كه چه نوشتهام، تو را مسلم دارم.»
و با هم گرو بستند از آن فاضل ردا، و از يعقوب استرى مكمل با يراق كه بر در بود و به هزار دينار مىارزيد. آن فاضل دوات خواست و[٣] در كاغذ چيزى نوشت و در زير مسند مأمون نهاد.
يعقوب ارتفاع گرفت و طالع درست كرد، و زايچه[٤] كشيد و كواكب را تقويم كرد و تأمل نمود و گفت: «يا امير المؤمنين! بر آن كاغذ چيزى نوشته است كه اوّل آن نبات بوده و آخر حيوان شده.» مأمون آن كاغذ بيرون آورد. بر آن نوشته بود كه، عصاى موسى.» مأمون تعجّب كرد و با آن شيخ شگفتيها[٥] كرد. پس، يعقوب ردايى را كه در برابر استر و ساست[٦] خود با آن شيخ گرو بسته بود، از دوش او برداشت.
و اين حكايت در بغداد فاش شد و در عراق و خراسان منتشر گشت.
فقيهى از فقهاى بلخ، از آنجا كه تعصّب دانشمندى مىكشيدند، كتابى نجومى به
[١] - چ:« السمرقندى».
[٢] - چ:« از».
[٣] - مج ندارد.
[٤] - همان:« زانچه».
[٥] - همان:« شگفتگيها».
[٦] - همان:« ساحت».« ساخت» به معنى زين و برگ اسب است.