روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٦٣٣ - فصل چهارم در تدبير آداب سلوك پادشاه نسبت به وزراى عالىمقدار و آداب و شرايط ايشان
داشته باشم.»
حكايت
حسن بن سهل را همّتى عظيم و كرمى كامل بود. گويند وقتى نظر او بر پيرى افتاد كه سقّايى مىكرد و مشكى بر پشت نهاده مىگردانيد، او را بر حال او رقّت آمد. پيش خودش خواند و از حال او پرسيد. آن سقّا گفت: «مردى پير شدهام و عيال و اطفال خرد دارم و از مال دنيايى هيچچيز ندارم. به ضرورت كسبى مىكنم تا اطفال من ضايع نمانند.» حسن بن سهل را بر وى دل بسوخت. دوات و قلم خواست و عزم كرد كه او را براتى نويسد بر خازنان خود به هزار درم. غلط كرد و برات به صد هزار نوشت. چون سقّا برات نزد خازن آورد، خازن متحيّر شد و به خدمت وزير آمد. گفت: «سقايى را صد هزار درهم دادن چه معنى دارد؟» وزير گفت: «راست گفتى و حقّ با تو است. اين بسيار است و من خواستم كه هزار نويسم، به غلط بر قلم رفت. امّا ببايد داد تا مردمان حمل بر ركاكت رأى و ضعف عقل نكنند.»
حكايت
آوردهاند كه ابو حسان زيادى حكايت كرد كه در وقتى از اوقات، فقر و پريشانى بر من زور آورد و پشت من از بار قرض گرانبار شد و قرض بسيار از خبّاز و قصاب بر من جمع گشت، و من بدان سبب بغايت پراكندهضمير و مشوّشخاطر گشتم و دوستان پاى از من بازگرفتند و مرا دستگيرى نكردند، و متقاضيان بر من گماشته شدند و به راتبه روز فرو ماندم. روزى متفكّر نشسته بودم در اين حالت تا چه حيلت سازم و چه تدبير آغاز نهم.
غلام از در درآمد و گفت: «شخصى بر در است. اجازت مىخواهد تا درآيد.» اجازت دادم. مردى درآمد از اهل خراسان. سلام كرد و گفت: «ابو حسان تويى؟.» گفتم: «آرى» گفت: «من مردى غريبم و عزيمت كعبه دارم و جمله مال من ده هزار درم است و محتاج آنم كه به امانت از من قبول كنى و به وجه ديانت آن را محافظت نمايى.» و مال بيرون آورده، وزن كرد و مهر نموده به من تسليم كرد. چون او بيرون رفت، هم در آن موضع مهر