روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٣٣٦ - فصل ششم در فضيلت حلم و ذكر توابع آن، چون تحلم و عفو و صفح
كه حلم محمّدى چنين اشاره مىكند. به سبب آنكه از من رنجيدى، تو را اين انعام مىدهد.» زيد مىگويد كه، «چون آن حلم مشاهده كردم مرا بيش از آن طاقت نماند.
پيش حضرت صلّى اللّه عليه و اله آمدم و كلمه شهادت بگفتم و خود را در دايره اهل اسلام آوردم.»
حكايت
سليمان بن ورّاق گفته كه، «هرگز از مأمون حليمتر نديدهام.» گفتند: «از حلم و كرم وى حكايت كن.» گفت: «روزى به خدمت وى بودم. نگينى ياقوت ديدم طول او چهار انگشت و در عرض دو انگشت و در روشنى و صفا چون جرم خورشيد مىتافت. زرگرى را بخواند و آن را به وى داد و گفت: خ اين را خاتمى بساز خ. و شكل خاتم با وى بگفت.
زرگر خدمت كرده، گفت: خ چنان كنم خ. ياقوت برگرفت. و روز ديگر حاضر شدم، چون مرا ديد، او را [٨٥ ب] از انگشتر ياد آمد، فرمود كه، خ زرگر را بياريد خ. زرگر را حاضر كردند و آن بيچاره چون برگ درخت مىلرزيد و اثر حيات در وى نمانده بود. مأمون اثر هراس در وى بديد. گفت: خ اى مرد! سبب تغيير تو چيست؟ بگو و مترس خ. آن مرد گفت: خ اگر امير مرا به جان امان دهد بگويم خ. گفت: خ تو را به جان امان دادم خ. زرگر نگين بيرون آورد، به چهار پاره شده بود. گفت: خ انگشترى ساخته بودم و خواستم كه نگين بر وى بنشانم، از دست من بيفتاد و به سندان آمد و به چهار پاره شد. مأمون گفت: خ يقين است كه اين را به قصد نكردهاى خ. پس، فرمود كه خ برو و اين را چهار انگشترين بساز خ.
چون زرگر بيرون آمد، مأمون فرمود كه، خ آن نگين بر من به صد و بيست هزار دينار برآمده بود خ.»[١]
حكايت
آوردهاند كه روزى ابو مسلم [مقتول به سال ١٣٦ ق.] از خانه به مسجد مىرفت.
يكى از ياران او به حاجتى پيش آمد، و شمشير در دست داشت و سر شمشير بر پشت
[١] - اين حكايت در اخلاق محسنى، ص ٥١ آمده است.