روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٦٣٦ - فصل چهارم در تدبير آداب سلوك پادشاه نسبت به وزراى عالىمقدار و آداب و شرايط ايشان
رفتم. چون به ميان شارع رسيدم، پدر اين مرد، ابى خالد، را ديدم در موكب بزرگى مىآيد، و آن روز كاتب ابو عبد اللّه، وزير مهدى، بود. چون او را بديدم، در موكب او روان شدم و حال خويش و پدر به نقير و قطمير[١] با او شرح دادم و فروماندن آن روز به قوت و فروختن [١٦٣ آ] ازار با او تقرير كردم و سوگندهاى غلاظ و شداد بر زبان راندم كه در آنچه گفتم تفاوتى نيست. او سخن مىشنيد و اسب مىراند تا به مقصد رسيد. و من بازگشتم، و از نيك و بد در باب خويش هيچ نشنيدم و سخن مرا به اندك و بسيار هيچ جواب بازنداد. و من شكستهدل و كوفتهخاطر و پريشان و متحيّر بازگشتم و خود را بر اظهار سرّ خويش ملامت مىكردم كه خود را فضيحت كردم و در موقف مذلّت بداشتم و بغايت اندوهگين و غمگين تا خانه شدم. و چون اهل خانه اثر اندوه در ناصيه من بديدند و امارت[٢] حزن در بشره من مشاهده كردند، ايشان زبان ملامت و سرزنش بگشودند و گفتند: خ اقل ما فى الباب. چون حال تو در قلّت مال و كثرت عيال تا اين درجه معلوم كردند، در كارها تو را محلّ اعتماد ندانند و دلها از تو نفور گردد. خ و آنچه از توبيخ و سرزنش به من رسيد، بر دل من مؤثّرتر از آن مذلّت بود كه كشيدم. و روز ديگر پيراهن از زير درّاعه[٣] بيرون كردم و بفروختم و در وجه قوت عيالان نهادم و از غايت دل و دستتنگى بيم بود كه جنون بر من غالب شود و اهل بيت و عيالان من گفتند: خ چندين غم بر دل منه و اميد از فرج برمدار. گاه باشد كه خداى تعالى از الطاف خفيّه خود لطفى نمايد و درى از روزى بر روى ما گشايد. خ
بعد از آن، از خانه بيرون آمدم و ندانستم كه كجا روم. در راه رسول ابى خالد را ديدم كه به طلب من مىآمد. با او به سراى ابى خالد رفتم. چون نظرش بر من افتاد، بر وى سلام كردم. گفت: خ اى برادرزاده! ديروز با من از روزگار شكايتى كردى و از حال خود حكايتى عرضه داشتى. در آن باب متفكّر شدم و جواب آن جز به فعل نيكو ندانستم. خ پس، بفرمود تا حميد بازرگان و برادرش را حاضر كردند. و ايشان دو بازرگان بزرگ بودند كه هر سال تمامت غلّات و ارتفاعات[٤] سواد را از ديوان به يكبار بخريدندى و به تفاريق
[١] - نقير و قطمير: اندك و بيش، امور جزئى و كلى.
[٢] - نشان، علامت، اثر.
[٣] - نوعى جامه پشمين.
[٤] - ارتفاعات، جمع ارتفاع: محصول زراعت.