روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٦٧٦ - فصل پنجم در آداب تدبير اطبا
ساخت، و جمع كرد اطبّا را به نزديك نشيمن خليفه و به ايشان گفت: «مىكوفته باشيد تا خليفه آواز بشنود و نفس او ساكن شود كه شما در آخر روز خلاص خواهيد شد.» و هر ساعت خليفه او را مىطلبيد و از دوا سؤال مىكرد، او مىگفت: «اين است. مىشنويد صداى كوفتن دوا را» ساكت مىشد. چون نه ساعت گذشت، خليفه بمرد و اطبّا خلاصى يافتند.[١]
حكايت
از كتاب ادب الطبيب[٢] منقول است كه ماسويه طبيبى بود در بيمارستان جنديشاپور.
سى سال طبابت مىكرد. چون خبر كمال اعتبار و اقتدار جبرئيل بن بختيشوع نزد هارون الرشيد به او رسيد، گفت: «او به آسمان رسيد و ما در بيمارستانيم و از آن درنگذشتهايم».
اين خبر به جبرئيل رسيد. برنجيد. و امر بيمارستان تعلّق به او داشت، امر كرد كه ماسويه را از آنجا بيرون كنند و وظيفه او را قطع كنند. كار بر او دشوار شد. متوجّه بغداد شد تا در استمالت خاطر جبرئيل بكوشد. مدّت مديدى بر در خانه جبرئيل به سر كرد. او را رخصت نمىداد و هرگاه جبرئيل سوار شدى، او را دعا مىكرد و استعطاف[٣] مىنمود و جبرئيل با او حرف نمىزد. و چون كار بر او تنگ شد، نزد قسّيسى[٤] رفت كه در جانب شرقى بغداد مىبود و از او طلب خرجيى كرد كه او را به شهر خود برساند. پس، گفت:
«تو سى سال است كه در بيمارستانى و طبّ نمىدانى؟» گفت: «بلى، مىدانم. طبّ و معالجات مىتوانم كرد». پس، صندوقى داد و او را در مكانى نزديك به قصر فضل بن ربيع، كه وزير خليفه بود، بنشاند كه به طبابت مشغول باشد. و او در آنجا اكتسابى مىكرد تا آنكه حال او نيكو شد. در اين اثنا چشم يكى از خادمان فضل كوفت [١٧٤ آ] بههم رسانيد. دو كحّال به جهت او فرستادند كه معالجه كنند[٥] و معالجات كردند و نفعى
[١] - اين حكايت را قفطى نيز نقل كرده است. نك: صص ٥٧٧ و ٥٧٨.
[٢] - در كشف الظنون، ج ١، ص ٤٦ از اثرى به اين نام، نوشته اسحاق بن على رهاوى ياد شده است.
[٣] - مهربانى خواستن، بر سر مهر آوردن.
[٤] - كشيش.
[٥] - اص:« كند».