روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٦٥١ - فصل چهارم در تدبير آداب سلوك پادشاه نسبت به وزراى عالىمقدار و آداب و شرايط ايشان
گفتى، آتش حرب ميان ايشان مشتعل شدى و جهان پرفتنه گشتى. و رأى وزير مشفق چون آبى است كه آتش را فرونشاند.»
حكايت
در قابوسنامه مذكور است كه يك روز[١] صاحب بن عبّاد كه وزير فخر الدّوله بود به ديوان[٢] نرفت. فخر الدّوله كس فرستاد و پيغام داد كه، «استماع افتاد كه ملالى هست. اگر از ماست، اعلام بايد كرد تا به تدارك مشغول شويم و اگر از جانب ديگر است، ببايد گفت.» صاحب بن عبّاد گفت: «معاذ اللّه كه از جانب خداوند بنده را ملالى باشد. احوال مملكت به دولت خداوندگار بر نظام است. بايد كه خداوند به نشاط و طرب مشغول باشد كه دلتنگى بنده زود زايل شود». روز سوم صاحب عبّاد بيرون آمد. فخر الدّوله پرسيد كه، «موجب دلتنگى چيست؟» گفت: «منهى من نوشته بود كه خاقان با فلان سپهسالار سخنى گفت و من ندانستم كه چه مىگفت؟ مرا از آن نامه درد گلو گرفت كه چرا بايد كه در تركستان[٣] سخنى گويند و ما اينجا ندانيم. تا امروز كاغذى رسيد كه منهى نوشته بود كه آن سخن چه بوده كه خاقان گفته است. لاجرم دلم خوش شد.»[٤]
لاجرم چون وزير در اين مقام بود، خزاين و دفاين مملكت فخر الدّوله بدان مرتبه رسيد كه در بعضى تواريخ مرقوم است كه به وقت فخر الدّوله نود بار هزارهزار دينار و هشتصد و هفتاد و پنج هزار و دويست و هشتاد و چهار دينار سرخ و صد و چهل بار هزار هزار و هشتصد و سه هزار و هفتصد و نود درم و سه هزار خروار جامه بريده و نابريده، بيرون آلات مرصّع و زرّين و سيمين و غير آن، در خزانه موجود بود.
حكايت
چون صاحب بن عبّاد رنجور شد و كار به وصيّت انجاميد، در آخرين نوبت كه
[١] - قابوسنامه:« دو روز».
[٢] - همان:« سراى».
[٣] - همان:« كاشغر».
[٤] - نك: همان، صص ٢١٩ و ٢٢٠.