روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٨٨٣ - ٣ اشعار
٣. اشعار
|
آن مرد نيم كز عدمم بيم آيد |
٣١٠
|
ابر و باد و مه و خورشيد و فلك دركارند |
٦٣
|
اجل خانه تن بپرداختش |
٨٩
|
از دست زبان كه برآيد |
٢٥١
|
از رباط تن چو بگذشتى دگر معموره نيست |
١٠٤
|
اى خفته كه دوست نگهبان جان توست |
٢٧٩
|
بدانديش بر خرده چون دست يافت |
٣٤٦
|
برگ عيشى به گور خويش فرست |
٣٥٦
|
برگ كاهم پيش تو اى تندباد |
٧١
|
بزرگانى كه مانع مىشوند ارباب حاجت را |
١٩٦
|
بغير خشم كه در خوردش وبالى نيست |
٣٢١
|
بنده همان به كه ز تقصير خويش |
٢٥١
|
به حرف و صوت نتوان شكر منعم را ادا كردن |
٢٥٧
|
به محفلى كه خوشامد فسانهپرداز است |
٢٠٠
|
به ناخوبتر صورتى شرح داد |
٣٤٦
|
پاى طلب راهگذار از تو يافت |
٦٩
|
پنداشت ستمگر كه ستم با ما كرد |
١٩١
|
تا نكنى تو نتوانيم ما |
٦٩
|
ترك دنيايى نه تنها سهل از احسان مىشود |
٣٦٠
|
تمام مشكل عالم به صبر بگشايد |
٢٩٢
|
تو را كه گفت كه در باغ عيش و مسند ناز |
٨٨
|
تو كه از غم نديدهاى خوارى |
٢٣٤
|
جانيست مرا به عاريت داده خداى |
٣١٠
|
جز تو كسى كايد ازو هيچ كار |
٦٩
|
جوشن داوود شد قلمرو تدبير |
٣٦٨
|
جهان كار از اينگونه بسيار كرد |
٨٩
|
چون صورت آيينه تماشاش خوش است |
٥٤٩
|
خرسند به فرمان قضا باش كه اين تيغ |
٣٠١
|
خفتهاى همچو بخت ما همه شب |
٢٣٤
|
خوابت چگونه آيد از شوق آن كريم |
٢٧٩
|
دخل و خرج خويش را چون مه برابر هركه كرد |
٩٦
|
درخور مزد فلك كار به آدم دارد |
٢٥٨
|
دست و پايى مىتوان زد بند اگر بر دست و پاست |
٣٦٦
|
دنيا چو تو چشم باز كردى هيچ است |
٥٤٩
|
دهند اگر به تو دربسته خلد چندان نيست |
٣٠٢
|
ز انتقام حقّ ايمن نمود دشمن را |
٣٢٠
|
زاهدى را كه چشم باشد باز |
٣١٦
|
ز رنج و راحت گيتى مرنجان دل مشو خرّم |
٢٩٠
|
سپه را كه فيروزمندى رسد |
٣٧٧
|
شاه دهلى به بخارا نرود |
٤٧٠
|
شاهى كه بر رعيّت خود مىكند ستم |
٨٠٢
|
شكر خاصّى است در اين دايره هر طايفه را |
٢٥٨
|
عدالت كن كه در عدل آنچه يك ساعت به دست آيد |
١٩٦