روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٦١٩ - فصل چهارم در تدبير آداب سلوك پادشاه نسبت به وزراى عالىمقدار و آداب و شرايط ايشان
مخالف رعيّتپرورى. دانستم كه استيلاى ايشان بر هر مملكت موجب استيصال اهالى آنجاست و مصالح خزانه را كه در ضمن ولايت به ايشان دادهاند، مفاسد كلّى در عقب است. امّا از عزم جزم سلطان مردّد بودم كه شرح آن احوال باز توان نمود يا نى. چون جواب زود نگفتم، سلطان فرمود كه، خ تو را به خاطر چه مىرسد؟ خ گفتم: خ مرا در اين صورت حكايتى از منصور، خليفه به ياد آمده. خ گفت: خ بگوى. خ گفتم: خ عمرو بن عبيد[١] از مشايخ بغداد بود و منصور معتقد او بود و هرگز در كليات امور از اشاره او تجاوز نفرمودى. و منصور در آن ايّام اقربا و خويشان خود را والى ممالك گردانيده بود و پيوسته از ظلم ايشان شكايت مىرسانيدند و منصور در تدارك آن اهمال مىكرد و چنان اتّفاق افتاد كه عمرو بن عبيد به عزم حجاز و اطراف قدس بيرون شد. چون به قدس رسيد، اهالى آنجا به انواع تضرّع و ابتهال[٢] او را متوقّف گردانيدند و قرب يك سال در آنجا بماند. و على التعاقب منصور كسان فرستادى و التماس مراجعت او نمودى. به هيچوجه مبذول نمىداشت. آخر الامر معتمدى بفرستاد و گفت: خ عقيده من به صدق او چنان است كه هرگز مخالف ما فى الضمير به زبان جارى نگرداند. خ استفسار كن كه موجب اجتناب او از بغداد چيست. خ [١٥٨ ب]
چون آنكس رسيد و رسالت خليفه ادا كرد و دعا و سلام به او رسانيد، بعد از چند مجلس، روزى از شيخ پرسيد كه، خ بغداد شما را وطن اصلى است. رضا به مفارقت و اختيار كربت غربت چراست؟ خ گفت: خ ضعف قلب و رقّت طبع بر من غالب است و دائما جمعى مظلومان مىرسند و از ظلم شكايت مىكنند و مرا قوّت آن نيست كه به صريح به امير المؤمنين توانم گفت كه فلان ظالم را از فلان مظلوم مندفع گردان. و به رمز و كنايت سخنى مىگويم و از عهده نيكوخواهى كه للّه فى اللّه مرا با امير المؤمنين هست بيرون مىآيم. و هيچ از جانب او التفات بدان ظاهر نمىشود. نه مرا قوّت تصريح است و
[١] - در روزگار خود پيشوا و مفتى معتزليان بود و يكى از زاهدان مشهور بهشمار مىآمد. نيايش از اسراى ايرانى و پدرش در بصره از مأموران حجّاج بود. صاحب رسائل و كتابهايى است، همچون التفسير و الرّد على القدريّه. وى متولد به سال ٨٠ ق. و متوفى به سال ١٤٤ ق. مىباشد. ر ك: زركلى، الاعلام، ج ٥، ص ٨١.
[٢] - زارى كردن.