روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٢٤٠ - فصل اول در ذكر فضيلت عدل
زنده بازستاند.» زر به جوان بازگذاشتند تا زندگانى به فراغت گذراند.[١]
حكايت
آوردهاند كه داوود عبّاس چون به امارت نشست، هر لحظه و ساعت تزلزلى و بىدولتى به ملك او ملحق مىگشت و هردم خللى تازه در اطراف ممالك او پديد مىآمد. با جماعتى از اصحاب خرد و ارباب رأى مشورت نمود. گفت: «استقامت ملك ما از چه راه تواند بود و استدامت دولت به چه طريق ميسّر گردد؟» همه گفتند: «اگر خواهى كه در امارت خود مرتبتى بلند و منزلتى شگرف حاصل كنى، از حال رعايا متفحّص باش و اگر به حكم حوادث آسمانى يكى از ايشان منكوب[٢] روزگار باشد، در رعايت او غايت سعى مبذول دار.»
داوود گفت: «بناى دولت خود مصروف و موقوف بر اين كردم و هرجا كه مظلمتى از رعايا به او رسيدى، تدارك آن بر وجهى كردى كه مزيدى بر آن متصوّر نبودى و در آن باب بر كسى اعتماد نكردى و به هركس گفتى، اگر در جوار تو مظلومى باشد او را به درگاه ما نشان ده يا تو ما را از آن اعلام كن.» چون بساط عدل و داد بر خلق مبسوط گردانيد، هم در آن ايّام، كار او به جايى رسيد كه فرمان او در همه عالم روان شد و آزادان جهان حلقه بندگى او در گوش كردند.
حكايت
آوردهاند كه چون منصور خليفه به خلافت نشست، خواست كه سال اوّل حجّ اسلام بگزارد، و شتران عمران سعد را به كرايه گرفت و در راه چنانكه معهود بود حقّ عمران نشناخت و كرايه به تمامى نداد. عمران صبر كرد تا خليفه حجّ بگزارد. نزد او رفت.
[منصور] به او التفاتى نكرد. عمران سعد نزد محمد بن عمران طلحى، قاضى مدينه، رفت و از وى درخواست تا خليفه را به مجلس حكم حاضر سازد.
[١] - به نقل از: جوامع الحكايات، صص ٨٢ و ٨٣.
[٢] - رنج رسيده.