روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٢٣٨ - فصل اول در ذكر فضيلت عدل
تا اينجا ساكن باشى، مال در تصرّف تو باشد و اگر البتّه بخواهى رفت، آنچه در آن وقت آوردهاى دوچندان از آن مبلغ برگير و باقى بگذار.» بازرگان گفت: «آنچه پادشاه فرمود عين صواب است. امّا آنچه آورده بودم، در شهر شما به باد دادم. اگر پادشاه نصف آن باز تواند داد، بنده ترك همه گويم.» نوشيروان گفت: «اى شيخ! در شهر من چه آورده بودى كه نيمه باز نتوانم داد؟» گفت: «اى ملك! جوانى آورده بودم و اين مال به آن كسب كردم.
جوانى به من بازده و تمامت مال من برگير.» نوشيروان از اين جواب لطيف متحيّر شد و او را اجازت داد تا به سلامت برفت و بعد از آن طريق عدل مسلوك داشت و به بركات سير حميده دلهاى خلق صيد كرد.[١]
حكايت
آوردهاند كه عادت كسرى انوشيروان آن بود كه چون سال تمام شدى و چهار فصل بگذشتى، به اطراف ممالك و نواحى معتمدان فرستادى و از حال عمّال و كارداران تفحّص بليغ واجب ديدى و از پنهان و آشكار سيرت عمّال و ولات استكشاف نمودى و هركس از ايشان كه ظالم بودى، او را بدل گردانيدى و ديگران را نصب كردى. ده سال پيوسته عامل اصفهان عمل كرد كه كسى ذكر او به بدى بر زبان نراند. كسرى از آن حال متعجّب مىبود. بفرمود تا او را به حضرت آوردند و از زندگانى او بازپرسيد كه، «سيرت او با خلق چگونه است و زندگانى بر چه نوع مىكند؟» چون پرسيدند، گفت: «كارها به دست گشاده و دست بسته مىكنم. با دوستان دست گشاده و از ظلم و خيانت دست بسته.» كسرى فرمود كه، «كار به او بگذاريد كه آن مرد داد دنيا و دين از خود مىدهد.»
حكايت
آوردهاند كه در روزگار مأمون الرّشيد جوانى از معارف بغداد و افاضل كتّاب بر كنيزى مطربه عشق آورد و به گناه ديده دل او به دام افتاد. مدّتى در آن رنج بود تا آخر نقود و
[١] - اين حكايت در جوامع الحكايات، صص ٨٠ و ٨١ آمده است.