روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٤٥٧ - فصل ششم در حقوق رعايا بر سلاطين و مراعات حقوق زيردستان
مىنمودند، بر در شهر كوفه از ميان ويرانهها نالهاى شنيدند. بر اثر ناله رفتند؛ مردى ضعيف نحيف ديدند كه در آن ويرانه بر خاك افتاده و خشتى بر زير سر وى نهاده، مىناليد و مىزاريد. گفتند: «چه كسى كه چنين زار مىنالى؟» گفت: «مردى غريبم و عاجز و رنجور؛ به هر كار درمانده و از همهكس بازمانده؛ بىزن و فرزند و بىخويش و پيوند؛ بىيار و بىغمخوار و به حال خود گرفتار.» گفتند: «تيمار تو كه كند؟» گفت:
«يك سال است كه من در اين شهرم. هرروز مردى بيامدى و بر بالين من بنشستى. چون پدر مشفق مرا تيمار داشتى و چون مادر مهربان غمخوارگى من كردى.» گفتند: «نام آن كس مىدانى؟» گفت: «نمىدانم.» گفتند: «هيچبار از وى نپرسيدى؟» گفت: «آرى، پرسيدم.» گفت: «تو را با نام من چهكار است؟ من تعهّد حال تو از بهر خدا مىكنم، نه از بهر شهرت و ريا». گفتند: «اى پير! رنگ روى او و هيئت او چگونه بود؟» گفت: «من نابينايم. از آن نشان نتوانم داد، امّا سه روز است كه نزد من نيامده و تعهّد حال من نكرده.
ندانم تا وى را چه افتاده.» گفتند: «اى پير! هيچ نشانى از گفتار و كردار وى دانى؟» گفت: «نشان وى آن است كه پيوسته تسبيح و تهليل كردى و چون آواز تسبيح برداشتى، گوييا درهاى آسمان گشاده شدى و صداى تسبيح اهل آسمان به گوش من رسيدى و چون نزديك من نشستى، گفتى درويشى است كه با درويشى همنشينى مىكند و غريبى است كه با غريبى مجالست مىنمايد.» شاهزادگان در يكديگر نگريستند و زار بگريستند و گفتند: «اين نشان پدر ما امير المؤمنين على بن ابى طالب است.» پير گفت:
«آن حضرت را چه شد كه در اين سه روز پيدا نيست؟» گفتند: «اى پير! بدبختى او را ضربتى زد و از دار غرور به سراى سرور انتقال نمود و حالا از دفن او مىآييم.» پير از استماع اين واقعه بخروشيد و جزعى عظيم درگرفت و مىگفت: «مرا چه محلّ آنكه امير المؤمنين تعهّد جان من كند.» حضرات آن پير غريب را تسلّى مىدادند و او اضطراب بسيار مىكرد. پس، گفت: «اى مخدومزادگان! به جدّ بزرگوار شما و به روح مقدّس پدر شما سوگند بر شما كه مرا به سر تربت حضرت امير بريد تا زيارت وى كنم.»
حضرت امام حسن ٧ برخاست و يك دست پير گرفت و حضرت امام حسين ٧ دست ديگر او بگرفت و او را بياوردند تا به سر قبر مقدّس آن حضرت. پير بر روى قبر