روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٤٥٥ - فصل ششم در حقوق رعايا بر سلاطين و مراعات حقوق زيردستان
غزالى گفته كه «حضرت را سويقى[١] بود در ظرفى مهر كرده كه از آن ميل مىفرمود.
كسى گفت: «شما اين كار مىكنيد در عراق با كثرت و فراوانيى كه در آنجاست.» حضرت فرمود كه، «من مهر نمىكنم جهت بخل كردن به آن، و ليكن كراهيّت دارم كه در آن كنند چيزى ديگر و كراهيّت دارم كه به شكم من غير طيّب داخل شود.» و آن حضرت نان و گوشت به مردم اطعام مىنمود و خود نان جو ميل مىفرمود.
و در بعضى كتب مذكور است كه روزى شخصى از ملوك عرب به زيارت حضرت امام حسن ٧ آمد. بعد از نماز شام رسيد؛ مردم فرض ادا كرده، متفرّق گشته بودند. به مسجد درآمد تا اداى فرض نمايد. حضرت امير المؤمنين- صلوات اللّه عليه- نشسته بود و آن كدو كه آرد جو داشت پيش خود گذاشته و به آرد جو افطار مىكرد. چون آن شخص از نماز فارغ شد، حضرت او را بخواند و مشتى از آن آرد به او داد و آن شخص آن آرد را در گوشه دستار بست و حضرت را نشناخت و چون به خدمت حضرت امام حسن ٧ رسيد، انواع طعام حاضر ساختند. آن شخص نيمى از آن طعام برداشت و گفت:
«درويشى در مسجد است و از گرسنگى آرد جو مىخورد. مرا بر وى رحم آمد، اگر اجازت باشد اين طعام بدو رسانم.» حضرت امام حسن ٧ بگريست و گفت: «آن درويش كه تو ديدى خليفه وقت امير المؤمنين است و او آن را اختيار كرده است.»
و ابن عباس گفته: «روز جمعه به مسجد درآمدم. حضرت را ديدم بر منبر در خطبه بود و جامه كهنه پرپيوند پوشيده و شمشيرى كه بند آن از ليف خرما بافته بودند در دست و مىگفت: «لقد رقعت مدرعتى هذه حتى استحييت من راقعها ما لعلىّ و زينة الدنيا كيف افرح بلذه تفنى و نعيم لا يبقى و كيف اشبع و حول الحجاز بطون غرثى و كيف ارضى بان اسمى امير المؤمنين و لا اشاركهم فى خشونة العيش و شدائد الضرّ و البلوى.»[٢] يعنى: «چندان پيوند بر اين جامه كهنه دوختن فرمودم كه از دوزندگان شرمنده شدم.
على را چهكار با زينت دنيا! چگونه شاد باشم به لذّتى كه به اندك زمانى ناچيز خواهد شد و با نعمتى كه باقى نخواهد ماند؟ و چگونه سير خورم و در ولايت حجاز شكمهاى گرسنه باشد؟ و چگونه راضى باشم كه مرا امير مؤمنان خوانند و در دشواريهاى زندگانى
[١] - آرد از جو، گندم و غيره.
[٢] - غرر الحكم، ج ٥، ص ٣٣.