روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٧١٩ - فصل ششم در آداب و تدبير منجمان و مهندسان و ارباب علوم تعليميه كه آن را علوم رياضيه خوانند
گفت: «آرى.» سلطان بفرمود كه از ديوارى كه به جانب مشرق بود درى بازكردند و از آن در بيرون رفت. پس، كاغذ را طلبيد. ابو ريحان بر آن نوشته بود كه از اين چهار در بيرون نشود، بلكه در ديوار مشرقى درى ديگر بازكنند و از آن در بيرون رود.
سلطان چون بخواند، آزرده شد و گفت او را از آن قصر به زير اندازند. چنان كردند كه سلطان فرموده بود. دامى بسته بودند، ابو ريحان بر آن دام آمد و آهسته به زمين رسيد و هيچ جاى او افگار نشد. سلطان گفت: «اى[١] ابو ريحان! اين حال را نيز دانسته بودى؟» گفت: «آرى.» و تقويم از غلام بستد و احكام آن روز مىنمود[٢] كه نوشته بود كه،[٣] «در فلان روز مرا از جاى بلند بيندازند، و ليكن به سلامت به زمين آيم و تندرست برخيزم.»
اين هم موافق طبع سلطان نبود. دلگير شد و گفت او را به قلعه غزنين بازدارند. پس، ابو ريحان را حبس كردند. شش ماه محبوس بود. گويند در آن شش ماه هيچكس حديث ابو ريحان به سلطان نگفت؛ و از غلامان، غلامى نامزد شده بود كه خدمت ابو ريحان مىكرد. روزى آن غلام بر سر بازار غزنين مىگذشت، فالگويى او را بخواند و گفت: «در طالع تو چند سخن دارم. هديهاى بده تا بگويم.» غلام دو درم به او داد. فالگوى گفت:
«عزيزى از تو در رنجى است. از امروز تا سه روز ديگر مخلص يابد، و خلعت [و] تشريف پوشد و عزيز و مكرّم گردد.»
غلام رفت به قلعه و بر سبيل بشارت اين قضيّه با ابو ريحان بگفت. ابو ريحان را خنده آمد و گفت: «اى ابله! ندانى كه به چنين جايها نبايد ايستاد و دو درم به باد[٤] نبايد داد؟»
گويند خواجه بزرگ حسن ميمندى در اين شش ماه فرصتى مىجست تا سخن ابو ريحان گويد[٥]. روزى در شكارگاه سلطان را شكفته يافت. سخن را كشانيد تا به ذكر نجوم آورد و گفت: «بيچاره ابو ريحان كه چنان[٦] حكمها كرد و بدل خلعت و تشريفبند و زندان يافت.» سلطان گفت: «خواجه بداند كه من دانستهام كه اين مرد را در عالم نظيرى نيست، الّا شيخ ابو على سينا؛ ليكن هردو حكمش برخلاف و اراده طبع[٧] من
[١] - همان ندارد.
[٢] - همان:« بنمود».
[٣] - در همان« نوشته بود كه» نيامده و از مج نقل شد.
[٤] - چ:« ياد».
[٥] - همان:« بگويد».
[٦] - همان:« چنين».
[٧] - مج ندارد.