روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٥٨١ - فصل اول در تدبير ترتيب و تربيت ملوك متعلقان و مخصوصان و ملازمان را على الاطلاق، خواه از طبقه اهل قلم باشند و خواه از طبقات ديگر
سبب آن بودى كه مردى بزرگزاده است و از راه دور آمده، فرمودمى كه در وقت گردن او را بزدندى كه او با خويشتن زهر قاتل داشت و به اوّل بار كه پيش من آمد، زهر تحفه آورد.»
يكى از بزرگان و نديمان گفت: «مرا دستورى دهيد تا پيش او روم و از اين حال بپرسم تا چگونه مقرّ آيد يا منكر شود؟» گفت: «برو.» در حال برخاست و نزد جعفر آمد و از او پرسيد كه، «تو امروز نزد سليمان رفتى، زهر داشتى با خويشتن؟.» گفت: «بلى، و هنوز دارم. اينك در زير نگين انگشترى دارم و پدران ما هم چنين داشتهاند و اين انگشترين مرا از پدر خويش ميراث رسيده است. نه من و نه پدران من هرگز به مثل مورچهاى را آزردهايم تا به هلاك آدميان چه رسد. بلى، از جهت حزم و احتياط كار خويش داشتهايم و پدران مرا بسيار وقت از جهت مال رنجها رسانيدهاند و شكنجهها كرده. در اين حال كه خليفه مرا بخواند، به حقيقت مرا معلوم نبود كه از جهت چه مىخواند. انديشيدم كه اگر از من گنجنامه طلب كند يا چيزى خواهد كه وفا به آن نتوانم كرد يا رنجى رساند كه طاقت آن نداشته باشم، نگين انگشترى به دندان بكنم و زهر بخورم تا از رنج و مذلّت برهم.»
چون از وى سخن بر اين جمله شنيد، در حال بازگشت و پيش سليمان آمد و اين ماجرا بازگفت. سليمان را از هشيارى و پيشبينى جعفر عجب آمد و دل بر وى خوش كرد و عذر وى بپذيرفت و فرمود تا مركب خاص به در سراى او برند و همه بزرگان بروند و او را به اعزاز و اكرام به درگاه آورند. پس، ديگر روز هم چنين كردند.
چون جعفر پيش سليمان آمد، سليمان به او التفات نمود و از رنج راه بپرسيد و بسيار نيكويى گفت و او را بنشاند و در حال خلعت وزارت بپوشانيدش و دوات و قلم پيش او نهادند تا چند توقيع در پيش او بنوشت. و هرگز سليمان را به آن خرّمى نديده بودند.
مجلس عالى بياراست و به صحبت و انبساط مشغول شدند. جعفر از خليفه پرسيد كه، «در ميان چندين هزار كس، ملك چه دانست كه بنده با خود زهر دارم.» سليمان گفت:
«چيزى با من است كه بر من [١٥١ آ] از همه خزانهها و هرچه دارم عزيزتر است و هرگز از خويشتن جدا نكنم. و آن دو مهره است مانند جزع[١]، و جزع نيست و از خزانه ملوك به
[١] - سنگى است سياه و سفيد با رگهها يا خالهاى سفيد و زرد و سرخ و سياه از گونهاى عقيق. به آن مهره يمانى يا مهره سليمانى هم مىگويند.