روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٢٦٥ - فصل دوم در شكر
ارتفاع[١] به من تسليم كرد و گفت: اين ضيعهها و اين سراى و هر آلت كه در اينجاست، جمله حقّ و ملك تو است.
و من تا آن وقت كه آفات زمانه رو به ايشان كرد و حوادث دهر قصد ايشان نمود، من در سايه ايشان با فراغت و رفاهيّت و سعت عيش و فراخى زندگانى مىكردم، و اكنون هر آنچه دارم بقاياى عطاياى ايشان است. پس، بعد از وفات او عمرو بن مسعده خراجى گران بر آن ضيعهها نهاد كه ايشان تمليك من نموده بودند، چنانكه دخل آن به خرج وفا نمىكرد. و من هرگاه كه دلتنگ شوم و بليّتى روى به من آرد و حادثه رو دهد، به آن خرابهها روم و ساعتى بگريم و لحظهاى نوحه كنم و از ايّام گذشته كه به دولت ايشان در شادكامى و كامرانى گذرانيده بودم، ياد آورم و ايشان را شكر و دعا گويم و روزگار را در بيوفايى و بيثباتى نكوهش كنم و شكايتى و درددلى كه از ناموافقى روزگار داشته باشم با آن آثار و نشانهها [٦٦ آ] بگويم و دل را تسلّى دهم و بازگردم خ.»
مأمون را از شنيدن اين حكايت رقّت آمد و بفرمود تا عمرو بن مسعده را حاضر گردانيدند، و هرچه در آن مدّت بر خراج او زياده نموده بودند امر فرمود تا به او بازدهند و خراج او همانقدر كه در زمان برامكه بوده است مقرّر كنند و بعد از اين او را عزيز و مكرّم دارند. مأمون [چون][٢] اين حكم بفرمود، پير به هاىهاى بگريست به درددل هر چه تمامتر. مأمون گفت: خ نه [آخر][٣] با تو احسان و نيكويى كردم، موجب گريستن چيست؟ خ پير گفت: خ همچنين است كه امير المؤمنين مىفرمايد. امير المؤمنين از عاطفت و مهربانى هيچ باقى نگذاشت. امّا، آن نيز از بركت برامكه و بقيّت احسان ايشان بود خ.
مأمون گفت: خ بازگرد در امان سلامت و هم بر اين شيوه باش كه وفا مبارك است خ.»[٤]
و از اين حكايت منفعت شكر نعمت و مراعات وفادارى ظاهر مىشود. و در بعضى كتب اين حكايت به نحوى ديگر تقرير شده و در اين مقام اشارتى به كثرت نعمتهاى
[١] - محصول و حاصل زراعت.
[٢] - از مر افزوده شد.
[٣] - از مر افزوده شد.
[٤] - اين حكايت در جوامع الحكايات، صص ٢١٩ تا ٢٢٢ آمده است و مندرجات آن با روايت روضة الانوار تفاوتهايى دارد. بخشهايى از حكايت كه با متن جوامع الحكايات بيشتر انطباق داشته، توسّط نويسنده روضة الانوار پس از نوشتن دربار اوّل، بعدا حذف شده كه در نسخه اصل قابل رؤيت است.