روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٢٦٣ - فصل دوم در شكر
موافقت كردم[١]. به سرايى رفتند كه درگاهى مرتفع و دهليزى دراز داشت و به صحن سرايى رسيدم در غايت وسعت و نهايت فسحت و در ميان باغ دكّهاى[٢] بزرگ بود؛ يحيى بن خالد[٣] بر آن دكّه نشسته. آن جمع بر آن دكّه نشستند. من نيز با ايشان موافقت كردم.
خادمان در ما نگريستند و شمردند. ما صد و يك كس بوديم. برفتند و بازآمدند و صد و يك خادم، در دست هريك مجمرهاى[٤] پر از عود بر آتش نهاده، و هر غلامى كمرى مرصّع بر ميان بسته، عودسوزها به نزديك ما آوردند و جمله را بخور كردند. و جوانى آمد در غايت جمال و نهايت كمال، خطّ غاليه[٥] گون از كنار رخسارش دميده و نهال قدّش بر جويبار حسن سركشيده، بر يك كناره بساط بنشست. چون از بخور فارغ شدند، يحيى روى به قاضى كرد و گفت: دخترم فلانه را با اين پسر عمّ من عقد كن. خطبه بخواند و عقد بستند و از جوانب نثارها آغاز كردند. نافههاى مشك و گويهاى عنبر اشهب[٦] و صورتها از چوب عود ساخته، مردمان از آن برمىچيدند و من نيز مبلغى از آن برچيدم. و بعد از آن، صد و يك خادم ديگر بيامدند و هريكى طبقى از نقره بر دست نهاده و هزار دينار زر به مشك آميخته بر آن طبق كرده، در پيش ما هريك از آن طبق يكى بنهادند و يكانيكان برمىخاستند و زر در آستين مىريختند و طبق در دست مىگرفتند و بيرون مىرفتند. و من تنها بماندم و نمىيارستم كه زر و طبق برگيرم همچو ديگران و بيرون روم و مرا آن مال بزرگ و بسيار مىنمود و در خود حدّ آن نمىديدم و از غايت احتياج و افلاس دلم بارنمىداد كه از سر آن مال برخيزم و دست تهى بيرون روم. سر در پيش افكنده، فكر مىكردم؛ چشمم بر يكى از آن خدم افتاد كه بر پاى ايستاده بودند. مرا به چشم اشارت كرد كه، طبق برگير و بيرون رو. من طبق برگرفتم [٦٥ ب] و مىرفتم و باور نمىداشتم كه آن به من خواهند گذاشت و هر لحظه بازپس مىنگريستم از ترس، و
[١] - در جوامع الحكايات از رفتن به بازار و همراه شدن با جمعيت سخن رفته است.
[٢] -« دكّه»« سكّو و تختگاه» را گويند.
[٣] - در جوامع الحكايات:« فضل جعفر».
[٤] - منقلى كه در آن عطريات بسوزانند.
[٥] - غاليه بوى خوشى است مركب از مشك و عنبر و جز آن به رنگ سياه كه موى را بدان خضاب كنند و غاليه خطّ به آنكه موى سبلتش سياه باشد اطلاق مىشود.
[٦] - چيزى كه رنگ آن سپيد و سياه باشد؛ رنگ خاكسترى را نيز گويند.