روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٣٩٥ - فصل نهم در فضيلت تواضع و مذمت تكبر
حضرت امير المؤمنين ٧ به انبار رسيدند، جمعى از دهاقين آنجا پياده پيشپيش حضرت روان شدند، حضرت پرسيد كه، «چيست اين كارى كه كرديد؟» گفتند: «اين عادتى است ما را كه به اين طريق تعظيم امراى خود مىكنيم.» حضرت فرمود كه، «و اللّه كه به اين منتفع نمىشوند امراى شما و شما بر نفس خود شاق مىگيريد و در آخرت شقاوت حاصل مىشود؛ و چه با خسران است مشقّتى كه از عقب آن عقاب باشد، و چه سودمند است راحتى كه با آن نجات از آتش دوزخ باشد.»
مردى با پسر خود نزد آن حضرت [١٠١ ب] وارد شدند. حضرت جهت ايشان برخاست و ايشان را در صدر مجلس بنشاند و برابر ايشان بنشست و امر نمود كه طعامى حاضر ساختند. آن دو كس طعام خوردند؛ آنگاه، ابريق برداشت كه آب بر دست آن مرد ريزد. آن مرد خود را بر خاك ماليد و گفت: «يا امير المؤمنين! چون شود [و] چگونه شود كه خدا بيند كه تو آب بر دست من ريزى؟» حضرت فرمود: «بنشين و بشوى. پس، به درستى كه خدا مىبيند مرا برادر تو كه تميز نيست از تو و منفصل نيست از تو، و زياد مىگرداند به سبب اين در خدم او در بهشت مثل ده ضعف عدد اهل دنيا و براندازنده اين در ممالك او.»
پس، آن مرد بنشست و دست بشست. چون فارغ شد. ابريق به محمّد بن حنفيّه داد و گفت: «يا بنى! اگر اين پسر حاضر مىبود بىحضور پدرش، من مىريختم بر دست او؛ و ليكن خداى عز و جلّ ابا مىكند از تسويه ميان پدر و پسر هرگاه در يك مكان جمع باشند. چون پدر آب بر دست پدر ريخت، پسر بر دست پسر ريزد.»
حكايت
آوردهاند كه روزى حضرت رسول صلّى اللّه عليه و اله با حذيفة بن اليمان به يكى از خانههاى مدينه رفته بود و مىخواست كه غسل كند. حذيفه جامه حضرت صلّى اللّه عليه و اله را بگرفت تا سترى شود و حضرت غسل بهجا آورد و آنگاه حذيفه خواست كه غسل بهجا آورد. حضرت جامه او را بگرفت كه جهت او ستر سازد و هرچند حذيفه منع كرد، حضرت ابا نمود و جامه او را نگاه داشت تا وقتى كه از غسل فارغ شد.