روضة الأنوار عباسى (در اخلاق و شيوه كشوردارى) - محقق سبزوارى - الصفحة ٢٢٢ - فصل اول در ذكر فضيلت عدل
بنشست. پير چيزى مىدوخت. ساعتى شد. رخت از دست بنهاد و مرد را گفت: «به چه كار رنجه شدهاى؟» مرد تمام قصّه خود از آغاز تا انجام به آن مرد پير بگفت. خيّاط چون احوال بشنيد، گفت: «كارهاى بندگان [به][١] خداى عز و جلّ راست گردد، از دست ما جز سخنى برنيايد. در باب تو با خصم تو سخنى بگوييم. اميدوارم كه خداى تعالى راست آرد و تو به مقصود خود برسى. زمانى پشت بر آن ديوار نه و ساكن بنشين». پس، از آندو شاگرد يكى را گفت: «كار از دست بنه و به سبكى به سراى فلان امير رو و چون به سراى او رفتى بر در حجره خاصّ بنشين. هركه به آنجا رود يا بيرون آيد بگو كه، خ شاگرد فلان خيّاط بر در ايستاده است و به تو پيغامى دارد خ. چون تو را به درون خواند، سلام كن و آهسته بگوى كه، خ استاد سلام مىرساند و مىگويد: مردى به تظلّم از تو پيش من آمده است، و سندى از اقرار تو به مبلغ هفتصد دينار در دست دارد و از وعده نزديك يك سال و نيم گذشته. هماكنون خواهم زر اين مرد را بتمام و كمال برسانى و او را خشنود كنى و تغافل نزنى خ. و زود جواب او را به من آور».
كودك برخاست و به سراى امير رفت و مرد به تعجّب مانده بود كه پادشاه به بنده خود چنان فرمان نكند كه اين خيّاط به آن امير بر زبان كودكى حكم كرد. زمانى شد.
كودك بازآمد و استاد را گفت: «همچنان كردم كه مرا گفتى، امير را بديدم و سلام رسانيدم و پيغام بگفتم. امير از جاى برخاست و گفت: خ سلام و خدمت به استاد برسان و بگوى سپاس دارم، چنان كنم كه مىفرمايى؛ خود مىآيم و زر با خود مىآورم و عذر تقصير رفته مىخواهم. و در پيش تو زر همين ساعت تسليم مىكنم خ». هنوز ساعتى نگذشته بود كه امير مىآمد با ركابدارى[٢] و دو چاكر. از اسب فرود آمد و سلام كرد و بر دست پيرمرد خيّاط بوسه داد و پيش او بنشست و صرهاى[٣] زر از چاكر بستد و گفت:
«اينك زر تا گمان نبرى كه زر اين مرد ندادم. اين تقصير كه رفت از جهت وكيلان بود». و از اين جنس بسيار عذرها خواست. پس، چاكرى را گفت: «برو و از اين بازار ناقدى[٤]
[١] - از مر افزوده شد.
[٢] - پيادهاى كه همراه سوار رود؛ خادمى كه اسب را بگيرد تا مخدوم او سوار شود.
[٣] - كيسه سيم و زر.
[٤] - صراف، تميزدهنده ميان پول سره و ناسره.